موشِ فاضلاب

۱ آبان ۱۳۹۷
پرده اول

تمام شب کنجکاوانه از این دالان به آن دالان، از این جوب به آن جوب. هیچ چیز دلچسب تر از پیدا کردن خوراکی لابلای زباله ها نبود. مخصوصا اگر کمی از آن را به خانه می بردیم و در ازای آن تحسین پدر و نگاه پر مهر مادر نصیبمان می شد. البته از نظر ما تقریبا همه چیز خوراکی محسوب می شود. پای گرسنگی که درمیان باشد حتی چوب و سیم و پلاستیک و امثال اینها هم خوردنی هستند. اما زباله های آدم ها چیز دیگری است و لذیذ ترین خوراکی برای ماست. خستگی در وجودمان راه نداشت. سالهای متمادی  همین گونه می گذشت. گوشه ای از یک شهر کوچک. جایی در یک تقاطع پر رفت و آمد که از یک سو به بازار گوشت و تره بار، و از سوی دیگر به راسته ی لباس فروش ها منتهی بود. یک جای امن. زیر یک پل آهنی پوشیده از آسفالت که برای گذر آدمها و ماشین ها از روی جوب ساخته شده بود. جایی درست در میان ازدحام و هیاهوی آدم ها. البته تا همین چند سال پیش، اینجا تنها معدودی منزل مسکونی و دو سه مغازه بیشتر وجود نداشت. تا چشم کار می کرد باغ انگور و گیلاس و سیب، محصور در میان دیوار های کاهگلی که هرکجای آن اراده می کردیم لانه می ساختیم.

یادش بخیر روزهای کودکی. بی واهمه در آن باغ و سبزه زار، تمام روز به گشت و گذار می گذشت. ترس از گرسنه ماندن نبود. ترس از به دام افتادن نبود. آدمها کاری به کارمان نداشتند. گربه ها هم که به لطف سگ های باغ، جرات پرسه زدن در آن حوالی را در خود نمی دیدند. یک گروه پنج شش نفره از توله موش های وروجک و ماجراجو که من و برادرم هم شامل آنها بودیم. بردارم نزدیک ترین دوست دوران کودکی ام بود. بر خلاف من که جثه ی کوچکی داشتم، درشت هیکل بود و بدنی کشیده تر داشت. به لطف حضورش، هرگز توله موش های آن اطراف که یکی از آن یکی درنده تر بودند جرات درگیری با من را نداشتند. هر روزمان متفاوت از روزهای دیگر می گذشت. یک روز با توله موش های دیگر بر سر گرفتن پروانه رقابت داشتیم. یک روز به لانه ی مورچه ها حمله ور می شدیم و تار و مارشان می کردیم. گاهی سر به سر سگ های باغ می گذاشتیم. هر از گاهی هم خطر می کردیم و به باغ های اطراف می رفتیم. معلوم نبود چه چیز انتظارمان را می کشد. اما کشف عالم اطراف و دیدن نا شناخته ها آنقدر هیجان انگیز بود که خطراتش را نادیده می انگاشتیم.

چشم بر هم گذاشتیم عمرمان گذشت. تنها جایی که می شد بی واهمه نفسی کشید، همین دالان های فاضلاب بود. همه مجبور بودیم برای تامین مایحتاج زندگی مان تمام شب در فاضلاب و لابه لای زباله های خیابان بو بکشیم و پی چیزی باشیم. که شکممان را سیر کند. اما گاهی هم بخت یاری مان نمی کرد و دست از پا درازتر به لانه باز می گشتیم. آنوقت یا باید با گرسنگی کنار می آمدیم و یا اینکه سراغ سوچی می رفتیم و از او طلب کمک می کردیم.

سوچیِ یاغی، موش قدرتمندی بود که بر تمام دالان های فاضلاب حکومت می کرد. از رفت و آمد همه ما خبر داشت. هر موشی که چیزی برای خوردن می یافت باید سهمی از آن را به سوچی یاغی می پرداخت. سوچی موش عجیبی بود. با آن هیکل درشت و دم زخمت و کشیده اش هیچ نری توان مقابله با وی را نداشت. با این حال سوچی هرگز جفت گیری نکرد و شریکی در زندگی نداشت. جز دوستان نزدیک اش، کسی را به دنیای خود راه نمی داد. از پدرم شنیده بودم خانواده سوچی با توطعه آدم ها به دام افتاده و بعد هم به طرزی وحشیانه سوزانده شده اند. و از آن روز تمام خواسته سوچی از زندگی، گرفتن انتقام از آدمها بوده است. اگر موشی در یافتن غذا موفق نمی بود سوچی حاضر بود به او و خانواده اش خوراکی بدهد و در ازای آن، موش ها موظف بودند برای یک شب، سوچی و گروهش را در اجرای طرح های انتقام جویانه شان همراهی کنند.

از نظر توده موش ها این خیلی ظالمانه بود. جز گروه سوچی که آنها هم اغلب زخم خورده ی آدمها بودند، هیچ موشی از سوچی خوشش نمی آمد. هرچند همگی در دلشان برای او احترام زیادی قائل بودند و تحسینش می کردند. پدرم هم از سوچی خوشش نمی آمد. همواره تمام تلاشش را می کرد که کارش به آن یاغی نیافتد. البته نه به خاطر زور گویی هایش. پدرم معتقد بود سوچی از پس آدمها ها بر نمی آید. هربار که ضربه و خسارتی به آنها وارد کند، کارش بی جواب نمی ماند. آنوقت موش های بی گناهی که فقط به دنبال یک وعده غذا برای زنده ماندن هستند، قربانی خوراکی های مسموم و تله های مهلک می شوند. بیراه هم نمی گفت. معمولا آدمها وقتی احساس خطر می کردند دست به اقدام متقابل می زدند. اما سوچی گوشش به این حرفها بدهکار نبود. اصلا کسی جرات مخالفت با او را نداشت. هیچ چیز جز نابودی آدمها برایش اهمیت نداشت.

معمولا آدم ها بر خلاف ما موش ها شب که می شود به لانه هایشان می روند. اما اقلیتی هستند که زندگی مثل ما موشها را دوست دارند. تمام شب در خیابان پرسه می زنند. بوی تعفن می دهند و لابلای زباله ها دنبال چیزی می گردند. باید اعتراف کنم کار هیجان انگیزی است زباله ها را زیر و رو کردن و حریصانه دنبال چیزی گشتن. در عجبم چرا آدم ها بیشتر دنباله بطری و کارتن و کاغذ و از این دست چیزها هستند. به گمانم خبر ندارند لای زباله ها غذاهای خوبی هم پیدا می شود.

من تا مدتها درک درستی از گفته های سوچی در مورد آدمها نداشتم. به جز یک بار که مردی ژنده پوش و درمانده که کنار جوب نشسته بود و کمی نان خشک برایم انداخت، برخورد دیگری با آدمها نداشتم. این اولین ملاقات من با آدمها بود. با اینکه آن مرد برخورد محبت آمیزی داشت اما با این حال، چیزهایی از موشها شنیده بودم که جرات نزدیک شدن به آدمها را نداشتم. همواره جانب احتیاط را رعایت می کردم. جایی که گمان می کردم با آدمها روبرو شوم، دمم را روی کولم می گذاشتم و آنجا را ترک می کردم. تا آن روز کذایی که دنیا برایم تیره و تار شد.

آن روزها جوانی خام و ماجراجو بودم. این را پدرم می گفت. چند وقتی بود جرات بیرون زدن از فاضلاب و گشتن میان جوب های آن اطراف را پیدا کرده بودم. یکی از آن شبهای سرد و دلگیر اواخر پاییز بود. از بخت بد باران شدیدی هم می بارید. گویی دنیا واژگون شده بود و دریاها در حال باریدن بودند. از فرط گرسنگی با خودم خیال می بافتم. امیدوار بودم یک ماهی، ستاره ی دریایی و یا شاید هم یک نهنگ روی زمین بی افتد و غذای امشبم جفت و جور شود. حجم آبی که در جوب روان بود هر لحظه بیشتر می شد و به سختی از کناره های جوب می توانستم حرکت کنم. رفته رفته تمام تنم خیس شده بود و سرما داشت وجودم را در بر می گرفت. در این حین بود که بویی مسخ کننده به مشامم رسید. بی اختیار به سمت منشا بو کشیده می شدم. رد بو منتهی بود به یک ساندویچی قدیمی میان مغازه های دیگر. خودم را به بالای جوی آب رساندم. روی پاهایم ایستادم تا سر و گوشی آب بدهم. مغازه دار مشغول ورقه ورقه کردن کالباس بود. دو زن هم روی صندلی نشسته بودند. پدرم بارها گفته بود از پرسه زدن در جایی که آدم ها هستند حذر کنم. اما کارد بخورد به این شکم که عقل و هوش از سرم برده بود. از آن گذشته می خواستم به پدرم و مهمتر از آن به خودم ثابت کنم موشی پخته و جسور شده ام.

با احتیاط از کنار در وارد شدم. به آرامی در امداد دیوار حرکت کردم تا خودم را در انتهای مغازه به پشت یخچال برسانم. در همین حین یکی از آن خانم ها چشمش به من افتاد. جیغ بنفشی کشید و از جایش بلند شد. در حالی که انگشت اشاره اش به سوی من بود، چند قدم به عقب رفت. آن یکی هم که چشمانش داشت از کاسه بیرون می زد کیفش را بقل کرد و سر جایش خشکش زد. من هم مات و مبهوت ایستادم. انگار جان از تنم بدر شده بود. سر جایم میخکوب شده بودم و به ناخن های قرمز رنگ و بلند آن زن خیره بودم، که صاحب مغازه ناغافل با یک لنگه دمپایی به استقبالم آمد. چنان به پهلویم کوبید که برق از سرم پرید. برای چند لحظه خودم را در آن دنیا دیدم. از شدت درد به خودم آمدم. سراسیمه راهم را کج کردم و به سرعت از مغازه خارج شدم. مغازه دار هم جارو دستیِ آن طرف مغازه را برداشت و تا بیرون بدرقه ام کرد. همه چیز در چشم برهم زدنی اتفاق افتاد. پریدم داخل جوب و در حالی که پاهایم به سختی یاری ام می کرد از کناره های جوب خودم را به زیر یک پل رساندم. پهلویم گز گز می کرد و آهنگ قلبم را در گوشم می شنیدم. انگار جانوری در سینه ام به دام افتاده بود و داشت خفه می شد. بی وقفه دست و پا می زد. چنان که با هر ضربه اش تمام تنم می لرزید.

گیج و سرافکنده، آرام آرام راه بازگشت به فاضلاب را می پیمودم و هزار بار آنچه بر من گذشته بود را با خود مرور می کردم. از شدت خشم تمام مسیر دندان هایم را به هم می فشردم و در دلم به آن آدمهای لعنتی ناسزا می گفتم. رفته رفته گفته های سوچی داشت برایم معنا می شد. حالا کمی از درد و رنجی که او در دلش داشت را چشیده بودم. به ورودی دالان فاضلاب رسیدم. دیگر باران بند آمده بود. هیچ دلم نمی خواست وارد شوم. کناری ایستادم و به جریان آبی که به آرامی می گذشت خیره بودم. صدای آدمها را می شنیدم که بالای پل در رفت و آمد بودند. خدا می داند این آدمهای لعنتی از کجا پیدایشان شد. که آمدنشان همراه شد با تبعید ما از آن باغ و سبزه زار به قعر فاضلاب تاریک و لجن آلود.

به لطف بخار متعفنی که از دل فاضلاب بیرون می آمد، کمی گرم شدم. درد پهلویم آرام گرفته بود. به گمانم آن جانور هم که سینه ام تقلا می کرد، دیگر مرده بود. هرچند که از آن شب دردی عمیق تر در وجودم شعله می کشید و روحم را در خود می بلعید. دلم نمی خواست به آن لانه ی تاریک و نمور برگردم. تمام شب بی مقصد در جوب های آن اطراف پرسه می زدم. موش هایی را می‌دیدم که شاد و سرمست از آنچه میان زباله ها گیرشان آمده بود برای هم می گفتند. با سرعت از کناره های جوب می گذشتند و گه گاه از سر و کله هم بالا می رفتند. هرگز دلم نمی خواست سرنوشتم مثل هزاران موشِ دیگری باشد که تمام عمر هر کثافتی خوردند، زاد و ولد کردند و در نهایت، در اوج درماندگی جان کندند.

 

 پرده دوم

ما یک خانواده چهار نفره بودیم. چند سالی بود پدرم دست از کشاورزی کشیده بود. حق هم داشت. از اینکه مدام چشمش به آسمان باشد و برای چند قطره نزولات آسمانی دست به دعا ببرد خسته شده بود. به زحمت اش نمی ارزید. اواخر، دخل و خرجش یکی شده بود. هرآنچه از فروش محصول در می آورد باید خرج صاف کردن بدهی ها می کرد. خلاصه به طمع آنکه می تواند در شهر کسب و کاری پر رونق دست و پا کند و از این زندگی سگی خلاص شود، با سرمایه ی اندک حاصل از سالها عرق ریختن سر زمین، یک مغازه سی چهل متری قدیمی ساز در بازار خرید. با تتمه اموال هم خانه ای نقلی همان اطراف اجاره کردیم. شنیده بود لباس فروشی درآمد بالایی دارد. مغازه را پر کرد از شلوار و تی شرت و پیراهن مردانه. چند ماهی گذشت و آنچان که انتظارش می رفت چیزی زیادی عایدش نشد. لباس فروشی سود خوبی داشت. اما به شرط آنکه فروشنده چرب زبان باشد و دلش بیاید گنشجک رنگ شده را جای قناری به عوام الناس فرو کند. که البته پدرم آدم صاف و ساده و خدا ترسی بود. اصلا این کارها در کتش نمی رفت.

این شد که از لباس فروشی منصرف شد. جنس ها را رد کرد و به پیشنهاد مادرم یک ساندویچی زد. مادرم می گفت این مردم برای هرچه خرج نکنند برای شکم کم نمی گذارند. مخصوصا وسط بازار که محل گذر است و خیلی ها همین که چشمشان به ساندویچی بیافتد عنان از کف می دهند و برای پر کردن شکم بی صاحب دست در جیبشان می کنند.

آنروز هوا خیلی سرد نبود. من هم که خدا رو شکر شیفت ظهر بودم و از سوز سگ کش دم صبح در امان! سرم را از پنجره بیرون کردم. آفتاب ملایم و دلنشینی می تابید. دفتر و کتاب ها را طبق برنامه هفتگی که پشت در اتاقم چسبانده بودم برداشتم و در کیفم گذاشتم. با خودم گفتم حالا که هوا نسبتا گرم تر شده نیازی به پوشیدن کاپشن نیست. البته راستش دلم نمی آمد کاپشن را تنم کنم. یک ماهی بود هر روز پشت ویترین یک مغازه چند لحظه ای می ایستادم و آن کاپشن چرمی براق را با حسرت تماشا می کردم. یکی دو نفری از همکلاسی ها مثل اش را داشتند. که هر بار با دیدنشان داغ دلم تازه می شد. خدا می داند برای آنکه پدرم به خریدن آن کاپشن رضایت دهد چقدر گریه و زاری کردم و پا به زمین کوبیدم. برای همین هم بود در پوشیدن آن کاپشن خصاصت بی حدی به خرج می دادم. اللخصوص روزهایی که زنگ ورزش داشتیم. زنگ ورزش بهترین فرصت برای افراد نسبتا معلوم حالی بود که چشم شان به اموال گرانبهای همکلاسی ها بود. از آن گذشته می ترسیدم یکی از همان بچه های تخس و قرومساق انتهای کلاس از روی حسادت یا شاید هم به تلافی شیطنت های من، یواشکی با خودکار خطی روی آن بکشد یا با تیغ مداد تراش زخمی اش کند.

خلاصه عزمم جزم بود که آن روز کاپشن به تن نکنم. ژاکت کاموایی که مادرم برایم دوخته بود را پوشیدم، کیفم را کولم انداختم و بیرون زدم. تا بعد از ظهر خبری از باد و بوران نبود. اما زنگ آخر از حماقتی که کرده بودم مثل سگ پشیمان شدم. چنان بارانی شروع به باریدن کرد که بیا و ببین. اصلا نفهمیدم کلاس چطور تمام شد. مدام چشمم به پنجره بود و خدا خدا می کردم باران ِ لعنتی بند بیاید.

از بخت بد زنگ آخر هم خورد و باران همچنان با شدت می بارید. به ناچار کیفم را بالای سرم گرفتم و با سرعت هرچه تمام به سمت خانه دویدم. میانه های راه آنقدر باران شدید بود که از ترس خیس شدن کتاب و دفترم سر خر را کج کردم و بر خلاف میلم به مغازه پدرم پناه بردم. می دانستم اگر پایم به مغازه باز بشود پدرم یک کاری برایم دست و پا می کند و خلاصه تا شب از من بیگاری می کشد.

اما چاره ای نبود. وارد مغازه شدم. پدرم مشغول ورقه ورقه کردن کالباس بود. دو تا خانم میان سال داخل منتظر نشسته بودند به رهگذرانی که مثل مرغ سرکنده زیر باران این طرف و آن طرف می دویدند، قاه قاه می خندیدند. یکی شان را می شناختم. اختر خانم همسایه ی روبرویی مان بود. راستش زن های محل، دل خوشی از او نداشتند. می گفتند زیادی قرتی تشریف دارد و به درد آنجا نمی خورد. شاید به خاطر اینکه چادر سر نمی کرد و مثل زن های دیگر بوی قرمه سبزی نمی داد حسودی شان می شد.

پدرم با دیدنم گل از گل اش شکفت. معلوم بود به موقع رسیده بودم. پشت یخچال رفتم و کوله پشتی ام را کنج دیوار روی زمین گذاشتم. بعد هم یک سبد گوجه و خیارشور آورد و از من خواست خیلی زود قاچ شان کنم. پشت میز کوچکی که کنج دیوار چسبانده بود نشستم و شروع کردم به قاچ کردن گوجه و خیارشور. در این حین با پدرم کمی احوال پرسی کردم و داشتم گزارش مفصلی هم ار وضعیت درس و مشق و مدرسه می دادم که با جیغ بنفشی که اختر خانم کشید از جایم پردیم.

اصلا نفهمیدم چه شد. پدرم فورا خم و شد و یک لنگه دمپایی از پایش درآورد و محکم به نزدیکی در پرتاب کرد. بعد هم جارو دستی را از کنار روشویی برداشت و به سمت در رفت. از پشت یخچال بیرون آمدم ببینم چه خبر شده. اختر خانم را دیدم که به دیوار چسبیده بود و دستش را روی سینه اش گذاشته بود. طوری نفس نفس می زد که خیال کردم جن دیده. آنچنان رنگ از رخش پریده بود که صورتش با گچ دیوار همرنگ شده بود. آن یکی هم سر جایش نشسته بود و احوالش کمی از اختر خانم نداشت.

پدرم سراسیمه و دستپاچه آمد داخل و از من خواست کمی آب قند درست کنم. بعد هم شروع کرد آسمان را به زمین بافتن و بد بیراه گفتن به شهرداری و فلان جا و فلان ارگان که فکری به حال این موش های لعنتی نمی کنند. شاید اگر موش لعنتی در حضور مشتری ها وارد نمی شد تا به این حد آشفته و عصبی نمی شد. از حرفایی که می زد مشخص بود تلاش می کند به آنها بفهماند که تا به حال موشی وارد مغازه نشده و این اولین بار است چنین اتفاقی می افتد.

آب قند درست کردم و برایشان آوردم. کمی که حالشان جا آمد شروع کردند به پچ پچ کردن. ساندویچ های شان هم دیگر آماده شده بود. از چهره در هم کشیده شده و مشوش شان هم می شد فهمید از گرفتن ساندویچ ها اکراه داشتند. اما خجالت می کشیدند به روی پدرم بیاورند. لابد پیش خودشان خیال کردند مغازه موش دارد و ساندویچ ها بهداشتی نیست.

وقتی رفتند پدرم کلافه و آشفته روی یکی از صندلی ها نشست و پیشانی اش را روی لبه میز گذاشت. این جور مواقع عادت داشت آرام با خودش حرف بزند. گه گاه دستش را هم تکانی میداد. کارش که بیخ پیدا می کرد صدایش هم بالا می رفت. با غضب با کسی یکه به دو می کرد. خیلی دوست داشتم بفهمم دقیقا طرف حسابش چه کسی می تواند باشد. اما هرگز جرات نکردم چیزی بپرسم. می ترسیدم حرفی بزنم و دق دلی اش را سر من خالی کند. هرچه بود می دانستم دلش نمی خواهد این یکی کاسبی اش هم از رونق بی افتد و به خاطر آن موش های کوفتی نان زن و بچه اش آجر شود. زود تر از موعد هر شب کرکره را پایین داد و مغازه را بست.

 

پرده سوم

با آن که می دانستم پدرم از پیوستن من به سوچی و دار و دسته اش خوشنود نخواهد شد، فردای آن روز به مخفیگاه سوچی رفتم. یک آبراه قدیمی و متروکه در عمق زمین، که درست از زیر خیابانی فراخ می گذشت. تا همین چند سال پیش فاضلاب شهر به آنجا هدایت، و بعد به دریاچه ی کوچک خارج از شهر منتهی می شد. از آنجا می شد به آسانی و بی آن که خطری پیش روی باشد به هر نقطه از شهر رسید.

وقتی وارد شدم اندک آبی در آن جریان داشت که به آرامی روی سطح لجن برداشته و لزج آنجا می خزید و راهش را از میان تکه سنگ ها و زباله های بی شمار بر جای مانده از روزگار گذشته پیدا میکرد. از دریچه های آن بالا ستون هایی از نور با فاصله بر دیواره ها فرود می آمد. با واهمه از لا به لای زباله های میان مسیر می گذشتم. می دانستم در مسیری قدم می گذارم که انتهای نا معلومی دارد. در میانه های راه تردید به جانم می افتاد و به پاهایم می پیچید و مرا از قدم برداشتن منصرف می کرد. هربار اما، امید دستانم را می گرفت و مرا به ناکجای آن آبراه می کشاند.

کمی بعد خودم را میان سوچی و دار دسته اش دیدم. نوچه های قلدر اش وقتی فهمیدند برای چه آمده ام، شروع کردند به لغز پراندن. که این موش فسقلی را چه به یاغی گری! اما سوچی که عزم جزمم را در چهره ام می خواند، با وجود سن کم و جثه کوچکم، پذیرفت که در میانشان باشم. از این که برای یک بار هم که شده، کسی مرا باور داشت، آن هم کسی که همه موش ها زیر سلطه اش بودند حس فوق العاده ای داشتم. می خواستم هر طور شده خودم را به آنها ثابت کنم. نه تنها به موش های دیگر، بلکه به پدرم که هرگز مرا باور نداشت. و از همه مهمتر به خودم، که می خواستم موش دیگری باشم.

در گروه سوچی نظم شگف آوری برقرار بود. هر موش وظیفه ای مشخص بر عهده داشت. یک عده مسئول گرفتن باج و خراج از موش های دیگر بودند. عده ای کارشان گشت زنی در سوراخ سنبه های اطراف و خبررسانی بود. چند نفری هم سوچی را برای خرابکاری همراهی می کردند. هیچ کس حق نداشت بدون اجازه سوچی دست به کاری بزند. من هم از آنجا که موش کوچک و چالاکی بودم و می توانستم از لای هر درز باریکی رفت و آمد کنم، کار مهمتری بر عهده ام گذاشته شد. باید هر روز به همراه جیمی که با تجربه ترین موش گروه بود، در میان جوب ها و لوله های منتهی به آنها، پی راهی برای لطمه زدن به آدمها می گشتیم. جیمی را از کودکی می شناختم. از همان دوران موش جسور و بی باکی بود. یک روز بی خبر خانواده اش را ترک کرد و از آن به بعد هرگز به لانه بازنگشت. حدس می زدم او هم مثل من ترکه ی ظلم آدمها به تنش خورده باشد.

چند روزی همراه جیمی تمام جوب های آن اطراف را بررسی کردیم. باید همه جا چشم می چرخاندیم و هر منفذی را برای رسیدن به لانه آدم ها بررسی می کردیم. در این حین جیمی از خاطراتی که هرگوشه از آنجا داشت برایم می گفت. جایی را نشانم می داد و با شعف از یاغی گری ها و بلاهایی که سر آدم ها آورده بود تعریف می کرد. کمی آن طرف تر جای دیگری را نشانم می داد و در حالی که چهره اش درهم کشیده شده بود و از نگاه اش ماتم می بارید، از موش هایی که آنجا به دست آدمها کشته شده بودند با حسرت یاد می کرد.

رفته رفته داشتم جیمی را بیشتر می شناختم و چیز های زیادی از او یاد می گرفتم. روز و شب مان با یکدیگر می گذشت. جیمی کودکی ام را در من زنده می کرد. برای تجربه های جدید، بی پروا دست به هرکاری می زد. به خاطر همین جسارتش هم بود که سوچی، کارِ شناسایی را به او سپرده بود.

چند شب بعد، به پیشنهاد من سری به فاضلاب اطراف لانه مان زدیم. راسته ی بازار بی شک جای مناسبی برای خسارت به بار آوردن و غارت بود. هر طرف چشم می انداختی پر بود از مغازه هایی که بوی خوراکی های شان از دور دست به مشام می رسید. فقط کافی بود راهی برای ورود پیدا کنیم تا سوچی و دار و دسته اش همان شب به آن جا یورش برده و تار ومارش کنند. البته همین هم شد! آن شب وقتی به همراه جیمی از جوب های آن اطرف می گذشتیم بوی تلخی و تندی به مشام مان رسید. بویی تلخ، درآمیخته با خاطرات گشت و گزار در باغ های کودکی و میوه های عجیب و غریب که پای درختان اش می ریخت. من تجربه چندانی نداشتم. اما معلوم بود جیمی خوب می داند لقمه چربی انتظارمان را می کشد.

جیمی کنجاکاوانه بو می کشید و به سرعت در طول جوب حرکت می کرد. من هم عزمم را جزم کرده بودم که از او جا نمانم. پشت سرش با تمام توان می دویدم. چند متر جلو تر جلوی یکی از لوله های منتهی به جوب ایستاد. بر خلاف لوله های دیگر این یکی خیس و لجن بسته نبود. جیمی کمی اطراف را وارسی کرد و بعد نیم نگاهی به عقب کرد و لوله را با تکان سر نشانم داد. گفت همین جاست! سپس با احتیاط وارد لوله شد. من هم بیرون از لوله پرسه می زدم تا احیانا اگر خطری تهدیدمان کرد جیمی را خبردار کنم.

شب از نیمه گذشته بود. نه صدایی می آمد و نه خبری از جیمی بود. با خود برای رفتن به داخل آن لوله کلنجار می رفتم. علیرغم  دلهره ای که وجودم را گرفته بود و رعشه بر جانم انداخته بود، کم کم داشتم خودم را متقاعد می کردم که به داخل لوله بروم و سر و گوشی آب بدهم. در همین گیر و دار بودم که سر و کله جیمی پیدا شد. سرش را از لوله بیرون کرد. در حالی که داشت چیزی می جوید، غرور از چهره اش می بارید و از شدت شعف چشمانش برق می زد. با دیدن جیمی سر جایم وا رفتم و نفس راحتی کشیدم. کنجکاو بودم ببینم چه چیز جیمی را تا به این حد مسرور کرده.

قبل از اینکه جیمی چیزی بگوید از دیواره جوب بالا رفتم و با یک جهش خودم را به دهانه لوله رساندم. جیمی را کنار زدم و با سرعت تا انتهای لوله پیش رفتم. چند تکه ای بادام و خرده های تخمه و آجیل کف لوله افتاده بود. یک توده پلاستیک هم که به شدت دریده شده بود، نیمی از راه را گرفته بود. می شد حدس  زد کار جیمی باشد. این همه مدت که من داشتم از شدت ترس به خود می لرزیدم جیمی مشغول جویدن این پلاستیک ها بوده، که به امید کشف چیزی، راهی به آن سوی لوله پیدا کند.

به اصرار جیمی و با احتیاط سرم را از آن سر لوله بیرون کردم. وارد اتاقک تاریک و نموری شده بودیم که پشه در آن پر نمی زد. نوری ضعیفی از پنجره به داخل می تابید و به لطف آن می توانستم اطراف را به خوبی ببینم. خودم را بالا کشیدم. مات و مبهوت به کیسه هایی که آن طرف تا سقف چیده شده بودند خیره بودم که جیمی هم بالا آمد و مسرورانه شروع کرد به تمجید از خود که ببین چه چیزی کشف کردم! باد در غبغب انداخته بود، دور من می چرخید و حرافی می کرد. تا آن شب جیمی را تا به این حد شادمان ندیده بودم.

من که هنوز نمی دانستم چه لقمه چربی شکار کرده ایم به کیسه ها نزدیک تر شدم. بینی ام را نزدیک کیسه ای بردم و بو کشیدم. همینطور آرام در امتداد کیسه ها حرکت می کردم. یک به یک کیسه ها را بو می کشیدم و جیمی هم به دنبال من پیش می آمد. کنار آخرین کیسه که کنج دیوار بود ایستادم و شروع کردم به جویدن کیسه. آنقدر هیجان زده بودم که خود نفهمیدم چطور در چشم به هم زدنی حفره ای در آن ایجاد کردم. با بیرون ریختن محتوای کیسه دو زاری ام افتاد که چه کارِکارستانی کرده ایم. رو به جیمی کردم و گفتم هرچه زودتر باید سوچی را خبر دار کنیم.

 

پرده چهارم

صبح جمعه طبق معمول توپ پلاستیکی دو لایه ام را زیر بغلم زدم و رفتم دم خانه مسعود، هم بازی آن روز هایم. منزل شان آن سمت خیابان چند خانه آن طرف تر از ما بود. خانه ای درندشت با حیاط فراخ و یک درب دو لنگه آهنی و نسبتا بزرگ. گل یاس سالخرده ای در دل باغچه ی کوچک گوشه حیاط شان ریشه دوانده بود. سرتاسر نرده های بالای درب را شاخ و برگ سرما زده و خشکیده ی یاس پوشانده بود. یاس خاموشی که بهار و تابستان عطر گلهای بی شمارش عقل و هوش از سر هر جنبنده ای می برد، در آن هوای سوزناک در آغوش آن نرده های سرد و بی روح آرمیده بود.

وقتی رسیدم، هر دو لنگه ی در باز بود. یک وانت آبی رنگ که کیپ تا کیپ پر بود از کیسه های آجیل، دنده عقب تا کمر وارد حیاط شده بود. یک کارگر هم بالای باربند ایستاده بود و یکی یکی کیسه ها را دست آقای رحیمی می داد. جلو تر رفتم و با آقای رحیمی سلام و احوال پرسی کردم. در حالی که توجه ام به عقب وانت که چند سانت بیشتر با زمین فاصله نداشت جلب شده بود. از آقای رحیمی پرسیدم “مسعود کجاست؟ می شود صدایش کنید؟”

آقای رحیمی هم که یک کیسه را دو دستی محکم گرفته بود و نفسش به سختی بالا می آمد، لحظه ای ایستاد و نگاهم کرد. بعد هم کیسه را از درب کوچکی که از حیاط به مغازه راه داشت، داخل برد. از ترس آنکه مبادا با آن اخلاق سگی اش پاچه ام را بگیرد، مجددا سوالم نکردم که مسعود کجاست. راستش کمی از پدر مسعود می ترسیدم. مرد بدعنق و گند اخلاقی بود. با آن سر کچل که مثل آینه می درخشید. معمولا پیراهن گشاد می پوشید و برای آنکه شلوار از پایش پایین نیاید، کمربند را محکم می بست زیر آن شکم برآمده، که هزار ماشالله کمی از زن پا به ماه نداشت!

با این حال پدر مسعود مرد زحمت کشی بود. کار و کاسبی پر رونقی هم داشت. آن روزها در بهترین جای بازار، مغازه آجیل فروشی داشت. با کلی سگ دو و باج سیبیل دادن به هر کس و ناکس، شبانه یک دهنه مغازه هم از دل حیاط خانه بیرون آورده بود. البته قرار بود مغازه باشد. اما آقای رحیمی در عمل به عنوان انبار از آن استفاده می کرد. هنوز سه چهار ماهی به عید مانده بود که برای فروش آجیل عید تا می توانست آجیل ارزان می خرید و احتکار می کرد. گاهی هم به اندازه نیاز مغازه، چند کیسه آجیل از انبار بیرون می آورد، روی چهار چرخی که همواره با زنجیر به المک گاز بسته بود می گذاشت و می برد.

از بی حوصلگی داشتم با دیوار حیاط شان پاسکاری می کردم که چند دقیقه بعد سرو کله مسعود با یک سینی چای پیدا شد. با احتیاط جلوی پایش را نگاه کرد و از پله ها آمد پایین. یک راست رفت به سمت کارگر پشت وانت. آن بنده خدا هم که نایی برایش نمانده بود، انگار برای آن لیوان چای لحظه شماری می کرد. فورا دو تا قند به همراه لیوان چای برداشت و بیرمق لبه ی باربند نشست. مسعود رفت سمت پدرش و سینی را جلو گرفت. آقای رحیمی یک حبه قند گذاشت گوشه ی لبش و لیوان چای را برداشت. مسعود هم فرصت را مغتنم شمرد و با کلی مِنّ و مِن سعی کرد از پدرش اجازه بیرون رفتن با من را بگیرد. آقای رحیمی هم استکان چای را یک سره هورت کشید و با یک نفس عمیق لیوان را محکم گذاشت روی سینی.

خیال می کردم مسعود چای سوم را برای من آورده باشد. اما آقای رحیمی پشت بند آن، لیوان بعدی را برداشت. در حالی که رویش به من بود و با نگاهی طعنه آمیز سرتاپایم را برانداز می کرد. خطاب به مسعود گفت: صبر کن! کارت دارم. کارت که تمام شد می توانی بروی!

لیوان بعدی را هم سر کشید و بعد از جایش بلند شد. دوباره شروع کرد به خالی کردن کیسه ها. من و مسعود هم چند دقیقه ای کارشان را به نظاره ایستادیم. برداشتن آن کیسه های سنگین توسط پدر مسعود آنقدر برایم مضحک و خنده دار بود که رویم را آن طرف می کردم و بی اختیار قاه قاه می خندیدم. من هرگز بلد نبودم جلوی خنده هایم را بگیرم. اصلا چه معنی دارد. آدم خنده اش بیاید باید بخندد دیگر. مردک خیکی با آن شکم ور قلمبیده اش همین که کیسه ای را بر می داشت مثل خوک چنان صدای خر خری در می آورد که می گفتم الان است که جان از دهانش در برود. این ها به کنار. مگر می شد به افتادن دکمه پیراهن و بیرون زدن آن شکم نخدید!

یک ساعتی طول کشید تا آقای رحیمی تمام کیسه ها را از پشت وانت خالی کند و کنج مغازه بچیند. ما هم که مطمئن بودیم صدای توپ بازی مان می رود روی اعصاب آقای رحیمی و دادش را در می آورد، روی پله ها نشستیم تا کارشان تمام شود و پدر مسعود تکلیف اش را مشخص کند. خبر نداشتیم کارمان تازه در آمده! آقای رحیمی کرایه وانت را داد و کارگر درمانده را راهی کرد. دو لنگه ی در را بست و رفت جارو دستی را از انتهای حیاط برداشت. آمد سمت ما. جارو دستی را تقدیم مسعود کرد و دستور داد انبار را تر و تمیز، آب و جارو کند. بعد برود پی توپ بازی اش!

جارو را برداشتیم و با مسعود رفتیم داخل انبار. یک طرف انبار کیسه های آجیل تا نزدیک سقف بالا رفته بود. چند کیسه ای هم نزدیکی در چیده بودند که قرار بود فردا به مغازه ببرند. ظاهرا در حین جابه جا کردن کیسه ها یکی دوتا شان پاره شده بود و روی زمین سیمانی و نمور آنجا کمی آجیل پراکنده بود. مسعود جارو را برداشت و از یک طرف مغازه شروع کرد به جارو زدن. من هم از سرمای آن چهاردیواری نمناک، مشتم را در جیب شلوارم محکم گره کرده بودم و مثل مرغ سرکنده از این طرف به آن طرف تند تند قدم می زدم. فکّم به جنبش افتاده بود. بی اختیار دندان هایم به هم می کوبید و صدای زوزه ام بریده بریده بیرون می آمد. بالای سر مسعود ایستاده بودم و غرو لوند می زدم. که این چه زندگی سگی ایست ما داریم. پدر و مادر فلک زده مان دلشان به چه چیز هایی خوش است! آخرش که چی!

طفلک زبان بسته هم لام تا کام حرف نمی زد، تند و تند جارو می زد و پیش می آمد. یکی دو باری هم کمر راست کرد و جارو را لای پایش گذاشت. دستانش رو جلوی دهانش می آورد و ها می کرد. بعد دوباره شروع می کرد به جارو زدن. چنان با عجله جارو می زد که تمام انبار را گرد و غبار برداشته بود. بالاخره تمام انبار را جارو زد و هرچه بود گوشه ای روی هم تلنبار کرد. بعد هم از من خواست داخل حیاط را بگردم و خاک انداز را برایش بیاورم. هرچه این طرف و آن طرف را گشتم و هر گوشه ای از حیاط چشم انداختم، خبری از خاک انداز نبود. بلند فریاد زدم پس این خاک انداز لعنتی کجاست؟!

مسعود جوابی نداد. خیال کردم نشنیده باشد. برگشتم داخل انبار که دیدم مسعود روی دو زانویش نشسته و دستش را تا آرنج برده داخل لوله ی کف مغازه. یک کمی این طرف و آن طرف کرد و بعد یک گلوله پلاستیک مچاله شده از داخل لوله در آورد. آدمیزاد است دیگر. کارد که به استخوانش برسد کاری می کند که به عقل جن هم نمی رسد.

آنقدر بی قرار بازی مان بودیم که برای زودتر تمام شدن کار و رها شدن از دستان پدر خیکیِ مسعود،  هرچه آجیل و خاک و خل را با جارو هول دادیم داخل لوله و از شرشان خلاص شدیم. پشت بند آن هم پلاستیک مچاله شده را تا جایی که دستمان می رسید فرو کردیم داخل لوله و فلنگ را بستیم!

 

پرده پنجم

همان شب خبر کشف انبار آذوقه را به گوش سوچی رساندیم. سوچی هم با تمام دار ودسته اش به آن انبار یورش برد. هرچه توانستند، وحشیانه خوردند و بردند و غارت کردند. چنان غارتی که هرگز کسی مانندش را ندیده بود. حتی خبر به گوش موش های گرسنه و درمانده ی فاضلاب هم رسیده بود. ریز و درشت به امید اینکه چیزی برای خوردن گیرشان بیاید از هر سوراخ سنبه ای خودشان را به انبار می رساندند. سوچی هم که با دیدن درماندگی موش ها دلش به رحم آمده بود، اجازه داد هرچه می توانند غارت کنند و دلی از عزا در بیاورند.

موش های آن اطرف یکی پس از آن یکی از طریق آن لوله به داخل انبار هجوم می بردند. جای جای کیسه های پایینی را جویده بودند و بی وقفه هرچه گیرشان می آمد می خوردند. چنان حرصی به جان موش ها افتاده بود که مثل مور و ملخ از سرو کله یک دیگر بالا می رفتند. هرکه قدرت داشت دیگران را کنار می زد و سر می برد داخل کیسه. گرسنگی، از موش های فلک زده موجوداتی ساخته بود که برای چند تکه غذای بیشتر، دندان طمع تیز می کردند و به جان هم می افتادند. آنچنان که جیغ و دادشان گوش فلک را کر می کرد. باور کردنی نبود. موش هایی که تمام عمر زیر پای آدم ها له شدند و از ظلم و جور شان نالیدند، حالا که پای چند تکه غذا به میان آمده، عنان از کف می دهند و این چنین جان یک دیگر را می درند.

در این میان اما جیمی سر از پا نمی شناخت. از شدت خوشحالی چشمانش مثل الماس می درخشید. آرام و قرار نداشت. مدام این طرف و آن طرف می جست و سر به سر هر رهگذری می گذاشت. اما تحمل آن وقایع برای من چندان آسان نبود. از آن انبار بیرون زدم و بی مقصد بی راهه های فاضلاب را پیش گرفتم. جیمی هم دنبالم آمد. چند دقیقه ای در سکوت گذشت. جیمی هم که فهمیده بود حال و هوای ناخوشی دارم شروع کرد به داستان بافتن و خاطره گفتن. از شیطنت های کودکی می گفت و می خندید.

بی آنکه چیزی بگویم به راهم ادامه می دادم. جیمی به یک باره جلو پرید و سد راهم شد. گفت حالا که این طور است بیا برویم می خواهم جایی را نشانت بدهم. من هم بی آنکه بپرسم کجا قرار است برویم دنبالش به راه افتادم. داشت مسیر مخفیگاه سوچی را طی می کرد. با خودم گفتم یحتمل می خواهد ذخیره غذاهای غارت شده را نشانم بدهد. اما اینطور نبود. مخفیگاه را تا انتها طی کردیم. به دهانه ی فاضلاب، جایی که به برکه ی لجن آلود انتهای شهر ختم می شد رسیده بودیم. هوا گرگ و میش بود و نسیمی سوزناک به داخل می وزید. خورشید دم صبح از میان انبوه درختان دوردست و از لابلای نی زار، بی رمق خود را بالا می کشاند. جیمی از دهانه فاضلاب پایین جست و رو من گفت دنبال من بیا. راه درازی داریم!

پایین پریدم و در حالی که نگاهم به برکه ی مه گرفته و مرموز بود به دنبال جیمی به راه افتادم. دنیای بیرون آنچنان برایم شگفت آور بود که گاه بی اختیار می ایستادم و منظره ی رعب آور پیش رویم را کنجکاوانه نظاره می کردم. با هر صدای ناشناخته ای به خود می آمدم و سراسیمه خودم را به جیمی می رساندم. رفته رفته از آن برکه می گذشتیم و صدای جانوران برکه کمتر به گوش می رسید. دیگر به کنار جاده ی آن طرف برکه رسیده بودیم. جاده ای خاکی که درختان کهنسال چنار در دو سوی آن سایه افکنده بودند و آب باریکه ای پایشان می گذشت.

جیمی بر سرعتش افزوده بود و من هم در پی او بی وقفه از میان آن آبراهه پیش می رفتیم. آنجا دیگر خبری از هیاهو و آمد و شد انسان ها نبود. به ندرت خودرویی از آنجا می گذشت و گرد و غباری به راه می انداخت. با دیدن خودرو فورا در کناره های جوی و یا ریشه های درختان پناه می گرفتیم. تا آب ها از آسیاب می افتاد توقف می کردیم و بعد به راهمان ادامه می دادیم.

دیگر آنقدر پیش رفته بودیم که پشت سر اثری از برکه و درختان بلند قامت آن اطرف نبود. در امتداد جاده، دیواری کاهگلی کشیده شده بود و شاخ و برگ رمیده و سرمازده ی درختان روی دیوار را پوشانده بود. هر نسیم ملایم، پایان یک بهار بود و بهانه ای برای جدایی برگ های بی قرار. کمی جلوتر درب چوبی و فرسوده ی قدیمی ظاهر شد. از زیر درب جریان آب ضعیفی از داخل نهری کوچک به جوی سرازیر می شد. جیمی رو به من کرد و گفت دیگر رسیدیم. همینجا است!

از کناره های نهر وارد باغ شدیم. مات و مبهوت به جلوه ی زیبای پیش رویم خیره بودم. باورکردنی نبود. باغی بزرگ، سرتاسر پوشیده از درختان رنگانگ و فرشی از برگ های پاییزی به پای درختان. هرگز گمان نمی کردم در این روزگار لجن آلود جای دیگری از دنیا چنین باغ و بستانی از دستان آدم ها در امان مانده باشد. جایی که جز در خاطرات کودکی مثل اش را هرگز خیال نمی کردم.

آنچنان غرق تماشای آن منظره ی رویایی بودم که متوجه صدای جیمی نمی شدم. با تنه ی جیمی به خود آمدم. پیش رویم ایستاد و با خنده گفت: به کودکی خوش آمدی رفیق! با تعجب پرسیدم اینجا را چطور پیدا کردی؟ کمی مکث کرد و جوابی نداد. بعد گفت اینجا ما آزادترین موش های دنیاییم! درست مثل همان روزهای کودکی. دنبالم بیا تا تو را با دوستانم آشنا کنم!

به همراه جیمی از لابلای برگ های نمناک روی زمین به عمق باغ پیش می رفتم. گاه گاه سکوت مطلق حاکم بر باغ با هیاهوی پرندگان می شکست. پای درختان پر بود از میوه های بر زمین افتاده و خوش عطر و بو. با آنکه هوا رو به سردی نهاده بود میوه های پر شمار روی شاخ درختان سنگینی می کرد. برخی که تاب نیاورده بودند به پای درختان افتاده بودند و عطر وسوسه انگیز شان فضا را پر کرده بود.

بی اختیار به پای درختی دویدم و بی درنگ شروع به جویدن میوه ای که جثه اش با کمی اغراق هم قد قواره خودم بود کردم. برای من که سالها در آن فاضلاب از فرط گرسنگی از خوردن هیچ چیز ابایی نداشتم آن میوه ی لهیده نارنجی رنگ، نعمتی بهشتی به شمار می آمد که حتی در رویاهایم تصور نمی کردم. بی مهابا دندان های کج و معوج و نخراشیده ام را در میوه ی سرد و یخ زده فرو بردم. طعم گس میوه آنقدر برایم خوشایند و لذیذ بود که هنوز تکه ای را قورت نداده تکه ای دیگر جدا کرده و با ولع می جویدم. شکم صاحب مرده خیال پر شدن نداشت. انگار می خواستم تلافی تمام گرسنگی هایی که کشیده ام را یک جا در بیاورم.

در این بین بود که سنگینی نگاه موجودی را به روی خود احساس کردم. وحشت زده سرم را که تا نیمه داخل میوه بود بیرون آوردم. چیز سفیدی به سرعت پشت تنه ی درختی جست. رعب تمام وجودم را برداشته بود. آنچنان که از شدت ترس پاهایم سست بود و توان گام برداشتن نداشت. مغزم پاک از کار افتاده بود. خیال کردم شاید گربه ای چیزی باشد. اما گربه ها را می شناختم. جثه شان بزرگتر از این حرف ها بود. داشت خیال فرار به سرم خطور می کرد که به یکباره جیمی از پشت درخت بیرون جست و با خنده گفت: نه … نه … نترس دوست من! آن موجود سفید هم از پشت درخت بیرون آمد. باور کردنی نبود. موشی سفید رنگ و درشت هیکل، با چشمانی که مثل یاغوت می درخشید. دمی دراز و کشیده داشت و لبخندی که در پس آن دندان هایی یک دست و سفید هویدا بود.

لحظه ای بعد ده ها موش سفید دیگر از این سو و آنسوی باغ، از حفره های پای دیوار ها و از لابلای ریشه های چناری کهنسال، ریز و درشت بیرون آمدند. همگی نزدیک تر آمدند و گردمان جمع شدند. بعد موش سفید درشت هیکل با همان لبخند همیشگی مرا که بهت زده نگاهشان می کردم در آغوش کشید و خوش آمد گفت. آنهای دیگر هم آمدنمان را به گرمی استقبال کردند.

پرده ششم

چند روزی گذشت. تا آن جمعه ی دلگیر و سوت و کور. آن روز خبری از مسعود نبود. ابرهای سیاه در هم تنیده دست به دست یکدیگر آسمان را قبضه کرده بودند. طبق معمول مسعود باید کله ی صبح می آمد سراغم که برویم پی ماجراجویی هایمان. جمعه فرصتی بود که یک دل سیر به سر و کله ی بچه های محل بزنیم و وقتمان را جای نشستن روی نیمکت های خشک کلاس و آموختن مشتی اراجیف، آزادانه و بی رعب و دلهره شیطنت و البته مکاشفه کنیم.

آن روز تا پاسی از ظهر تحت تاثیر مستندی که شب قبل از تلویزیون تماشا کرده بودم جلوی درب منزل نشستم و با یک مسواک کهنه، با جدیدت تلاش می کردم از دل خیابان خاکی چیزی کشف کنم. صبر و حوصله ی فراوان به خرج می دادم و خاک و خول اطراف تکه سنگی را با مسواک کنار می زدم. بعد به آرامی تکه سنگ را بیرون می کشیدم و بعد از شستشو به کلکسیون مکاشفات باستانی ام اضافه می کردم.

همچنان خبری از مسعود نشد. از ترس آنکه مورد غضب آقای رحیمی قرار بگیرم جرات نکردم زنگ خانه شان را بزنم و جویای احوال مسعود باشم. با خود گفتم شاید پدرش مسعود را سر مغازه گذاشته تا به کارهای خودش برسد. خودم را به مغازه رساندم اما کرکره ی مغازه هم پایین بود. خیال کردم لابد به همراه خانواده سفر رفته باشند.

از روی بی حوصلگی یکباره به سرم زد سری به باغ عمو اسماعیل بزنم. هرچند که پدرم بارها از من خواسته بود به تنهایی آن طرف ها آفتابی نشوم. اما گوشم بدهکار نبود. سر خر را کج کردم و به سمت باغ عمو اسماعیل روان شدم. باغ درندشتی بود جایی حومه شهر پشت برکه ی کوچک فاضلاب. سر تا سر پوشیده از انبوه درختان میوه و چند کاج کهنسال. دور تا دور باغ دیوار کاهگلی کشیده بودند و گوشه ای از باغ چاه آبی بود و چند قطعه زمین کوچک که در آن سبزیجات کشت می کردند.

بیرون باغ اما بر خلاف داخل باغ، جای نا امن و مخوفی بود. جای تردد اراذل و اوباش و پاتوق هرچه معتاد و کارتن خواب. همین هم بود که پدرم مرا از پرسه زدن در آن اطراف بر حذر می داشت. نزدیکی برکه گه گاه سر و صدای وزغ ها در فضا می پیچید. باد ملایمی بوی گند فاضلاب را به مشام می رساند و جریان آب ضعیفی که از راه فاضلاب زیر زمینی قدیمی شهر جاری بود، به داخل برکه می ریخت.

چشمی به اطراف چرخاندم و تکه سنگی صاف و صیقلی برداشتم. با تمام توان سطح آب را نشانه رفتم. چند باری از روی آب جهید و بعد هم به قعر فاضلاب رفت. با اولین تماس سنگ به سطح برکه وزغ ها به خودشان آمدند و پریدند داخل برکه. یکی که از باقی شان چاق و چله تر بود را نشانه رفتم و آنقدر سنگبارانش کردم تا اینکه بالاخره یکی از سنگ ها به پشتش اصابت کرد و وزغ بخت برگشته بی حرکت روی آب شناور شد. کارش را ساخته بودم.

خار و خاشاکی که به پاچه شلوارم چسبیده بود توجه ام را به لاستیک موتوری که کنار پایم رها شده بود جلب کرد. حسابی کهنه بود و ساییده شده بود. روی زمین نشستم و با عجله تیغ هایی که مثل کنه به شلوارم چسبیده بودند را جدا کردم و کناری انداختم. لاستیک را به همراه تکه چوبی برداشتم و کشان کشان به لب جاده خاکی رسادنم. با ضربه ی چوب به لاستیک می دویدم و لاستیک را به جلو هدایت می کردم.

راستش کاری بود بس مفرح. آنقدر که بی توجه به اطراف پیش می راندم و اصلا نفهمیدم چه مدت طول کشید تا به نزدیکی باغ عمو اسماعیل رسیدم. چه بسا اگر لاستیک روی زمین نمی افتاد و من برای برداشتنش نمی ایستادم حتی باغ را هم رد می کردم. مسیر طویلی را دویده بودم و بدجور از نفس افتاده بودم. از خیر لاستیک راندن گذشتم. با نفس های بریده و قدم زنان به سمت باغ روان شدم.

در جوار دیواره های انتهای باغ چند نفری نشسته بودند و از رد دود آتش شان بر دیوار باغ می شد فهمید مدت زمان زیادی را آنجا سپری کرده اند. بدون مکث خودم را به درب باغ رساندم. زنگ کوچک کنار درب را فشردم. خانه ی داخل باغ تا درب ورود فاصله ی زیادی داشت. همین هم بود که معمولا کمی طول می کشید تا کسی بیاید و در را باز کند.

از انتهای دیگر جاده خاکی منتهی به باغ، مردی سیاه پوش پیش می آمد. چهره اش از آن فاصله چندان نمایان نبود. باید اعتراف کنم ترس وجودم را برداشته بود.

چند بار دیگر زنگ را فشردم بلکه فرجی شود. در دلم آشوبی برپا شد. پاهایم به لرزه افتاده بود و به خودم ناسزا می گفتم. پسرک کودن مگر مغز خر خورده بودی که این طرف ها آفتابی شدی. خدا خدا می کردم هرچه زودتر کسی در را به رویم باز کند و از این مخمصه در بیایم.

حدس می زدم عمو اسماعیل خانه نباشد. یحتمل زن عمو هم طبق معمول داخل باغ می پلکید. به گلها رسیدگی می کرد و شاید هم سبزی می چید. می ماند دختر عمو لیلا که امیدی به او هم نداشتم. راستش را بخواهید عموی ما سالها آرزوی داشتن فرزند را داشت. لابلای حرف های خاله زنکی زنان فامیل دستگیرم شده بود که مشکل از زن عموی ماست. فی الواقع زن عموی ما اجاق کوفتی اش کور بود. تا سالها هرچه دکتر رفتند و دوا دادند و نذر و نیاز کردند خبری از فرزند نشد که نشد. دیگر همه حتی خود زن عمو هم که هرگز از زخم زبان فک و فامیل در امان نبود قید داشتن فرزند را زده بود. تا این که بعدها روشی نوین ابداع شد و به لطف خداوند و تیغ شفای پزشکان و صد البته زحمات شبانه روزی و بی دریغ عمو اسماعیل، اجاق زن عمو جرقه ای زد و شعله ور شد.

اما نو رسیده بزرگتر که شد، کاشف به عمل آمد طفلی کند ذهن است و کمی شیرین عقل. دو سه سالی بیشتر از کودکان دیگر طول کشید تا راه رفتن را درست یاد بگیرد. تا شش هفت سالگی هم به زور تخم کفتر و تخم یک سری جک و جانور دیگر چند کلمه ای حرف می زد. چند سالی هم تلاش کردند مدسه برود و تحصیل کند که آنجا هم مدام مضحکه ی بچه های مدرسه بود و معلم ها از یادگیری اش قطع امید کرده بودند. این شد که زن عمو خیال تحصیل دخترش را از سر بیرون راند و دختر عموی ما خانه نشین شد.

چند لحظه بعد در کمال ناباوری در به رویم باز شد و من هم که از ترس کم مانده بود شلوارم را خیس کنم کله ام را پایین انداختم و بی سلام و علیک با سرعت تمام دویدم داخل باغ. تا می توانستم داخل باغ دویدم. بعد رو به پشت کردم و ایستادم. دست هایم را به حالت رکوع روی زانوهایم گذاشته بودم و نفس نفس می زدم. سر که بلند کردم زن عمو را دیدم که در را بسته بود و در حالی که دست هایش را در دستکش های زرد به بالا گرفته بود و پیش بند و دامنی بلند به تن داشت به سمت من می آمد.

کمی که پیش آمد سلام کردم و زن عمو با تعجب سلامم را جواب داد. وقتی دلیل وحشت و هراسانی ام را جویا شد غرورم اجازه نداد بگویم که از مردی ناشناس ترسیده ام. جواب دادم چند سگ ولگرد برای مراقبت از توله هایشان دنبالم کرده اند و کم مانده بود تکه تکه ام کنند.

 

پرده هفتم

 

گویی یک رویا بود. شب هایمان به پرسه زدن در لجن زار فاضلاب و لابلای زباله ها می گذشت. صبح دم اما چند فرسنگ آن طرف تر، خورشید چشمان مان رو به سمت بهشت طلوع می کرد. هر روزمان اینگونه می گذشت. درست مانند یک رویا. آنجا نه خبری از قحطی جان فرسای زباله دان بود و نه دیو ظلم آدمها پایش به آنجا باز شده بود. حتی موش های ساکن در باغ هرگز چیزی برای مبادا پنهان نکرده بودند. لازم نبود یکدیگر را بدرند. لازم نبود جانشان را کف دست بگذارند و در میان تاریکی پی چیزی برای زنده ماندن باشند. از قرار معلوم آن باغ بزرگ برای هر فصل ثمره ای در دل داشت. دیگر، موش های باغ، ما را میان خود پذیرفته بودند. من و جیمی از اینکه عضوی از قبیله ی آنها باشیم به طور وصف ناپذیری خرسند بودیم.

در دل باغ، کلبه ی چوبی کوچکی هم بود که از دور دست، دود سر به فلک کشیده ی دودکش اش قابل رویت بود. چند نفر آدمی هم که در آن زندگی می کردند، هر از گاهی در باغ رفت و آمد می کردند، میوه می چیدند و به وضعیت درختان رسیدگی می کردند. من و جیمی هم گاهی از میان درختان کنجکاوانه اعمالشان را به نظاره می نشستیم.

هرچند که آدم ها به ندرت به کناره های باغ سرک می کشیدند، با این حال موش های باغ همواره با احتیاط از کنار دیوارهای کاهگلی رفت و آمد می کردند. از بیم آن که پرشان به پر آدم ها بگیرد هرگز جرات نزدیک شدن به قلمرو آدمها را نداشتند. چند باری هم به ما که کله ها مان بوی قرمه سبزی می داد هشدار دادند بی پروا نزدیک لانه ی آدم ها نرویم. ما را که خودمان از قضا یک جفت گرگ باران دیده بودیم از رویارویی با آدم ها بر حضر می داشتند.

تا اینکه یک روز در اثنای گشت و گزار و بازی گوشی در دل باغ، خود را در چند قدمی کلبه آدم ها یافتیم. بی درنگ پشت تنه ی درختی پنهان شدیم. جز دخترکی که روی طناب بسته شده بر شاخه ی چناری تنومند تاب می خورد، آدم دیگری آن اطراف به چشم نمی خورد. رو به جیمی انداختم و از اوی خواستم هرچه زودتر دم مان را روی کولمان بگذاریم و از قلمرو آدمها دور شویم. جیمی اما گوشش بدهکار نبود. از چهره ی جیمی که بر خلاف من، آرام و مشتاق به نظر می آمد می توانستم حدس بزنم چیز دیگری در سر دارد.

به آرامی روی زمین خزید و از کنار درخت مشغول تماشای اطراف شد. من هم که با وجود وحشت و اضطراب زیاد توان ایستادگی در مقابل کنجکاوری ام را نداشتم، جیمی را در وارسی اطرف همراهی می کردم. دخترک پنجه هایش را روی زمین می کشید و به آرامی عقب و جلو می رفت. چیزی که در دستانش داشت را با ولع می جوید و می بلعید. جیمی زیر لب اراجیفی که در سر داشت را به زبان می آورد. از شدت هیجان آرام و قرار نداشت. با دقت همه چیز را بررسی می کرد. به گمانم پی راهی برای گوش مالی دادن به آدم های ساکن باغ بود. فقط در این صورت بود که گره از چهره ی زمخت و عبوس جیمی باز می شد. این را بعد از آن همه مدت به خوبی فهمیده بودم. بر طبق عادت و البته وظیفه، روی برگرداندم که مطمئن شوم از پشت سر خطری ما را تهدید نمی کند.

سر که چرخاندم دیگر خبری از جیمی نبود. هول وجودم را برداشته بود. نگران بودم نکند بلایی سر جیمی آمده باشد. با احتیاط برای یافتن جیمی از پشت تنه ی  درخت سر و گوشی آب دادم. دخترک همچنان روی طناب نشسته بود و تاب می خورد. برای چند لحظه محو تماشای لباس رنگین و دامان پر از گلش بودم که متوجه نگاه دخترک شدم. انتظار داشتم دخترک جیغ بنفشی بکشد و پا به فرار بگذارد. اما سر جایش نشسته بود و بر و بر مرا تماشا می کرد. می دانستم قبل از اینکه دست از پا خطا کند می توانم بگریزم و در دل باغ پنهان شوم.

همین طور بی حرکت به چشمان یکدیگر چشم دوخته بودیم. کمی که گذشت دخترک پیچ و تابی به آنچه در دست داشت داد و تکه ای از آن جدا کرد و به سمت من انداخت. ترسیدم نکند تکه سنگی لنگه دمپایی یا چیز مشابهی برای راندن من پرتاب کرده باشد. فورا پشت درخت جستم. از آنجا چیزی که دخترک پرتاب کرده بود به وضوح به چشم می آمد. تکه نانی آغشته به پنیر به نظر می آمد. بوی وسوسه انگیز و دل فریبی هم داشت. چیزی که آدم ها کوفت کنند حتما باید طعم دلچسبی داشته باشد. دل به دریا زدم و در چشم برهم زدنی از پشت درخت بیرون جهیدم. خوراکی را قاپیدم و به پشت درخت مجاور پناه بردم.

تکه نانی که دخترک برایم پرتاب کرده بود را با ولع جویدم و پایین فرستادم. لاکردار طعم بی نظیری داشت. بار دیگر از پشت درخت بیرون خزیدم و به امید آنکه تکه نان دیگری برایم پرتاب کند ایستادم و در چشمانش خیره ماندم. چند لحظه بعد تکه ی دیگری به سمت من پرتاب کرد. فورا خودم را به آن رساندم و این بار بی آنکه پنهان شوم شروع به جویدن کردم. باور کردنی نبود. چطور ممکن بود زاده ی آدم های خبیث یک موش فاضلاب را این چنین با مهربانی مورد لطف خود قرار دهد.

گرم خوردن بودم که ناگهان کنج چشمم چیزی را در حال جنب و جوش دیدم. سر بلند کردم و با دقت نگاهی به آن سو انداختم. گونی سفید رنگی، کمی آن طرف تر کنار پله های خانه روی زمین افتاده بود. به نظر چیزی داشت در آن وول می خورد. بعد از کمی مکث دیگر مطمئن بودم درون گونی چیزی در حال جنبیدن است. غلط نکنم جیمی از فرصت استفاده کرده بود تا به امید یافتن نقطه ضعفی از آدم ها در گونی سرک بکشد.

درست در همان لحظه آنچه نباید اتفاق افتاد. آن دوپای منحوس که خدا می داند از کجا پیدایش شد، پایش را روی دهانه گونی گذاشت و محکم فشار داد. آنچان که دیگر راه فراری برای جیمی باقی نمانده بود. از ترس جانم بی مقصد و با تمام توان پا به فرار گذاشتم. به قیمت جانم هم که شده بود نمی خواستم گیر آدمهای لعنتی بی افتم. با سرعت از کنار دیوار کلبه دویدم. ترس وجودم را برداشته بود. هر لحظه منتظر بودم یکی از آن آدمها به جانم بی افتد و روزگارم را سیاه کند. سراسیمه در پی یافتم روزنه ای برای پناه گرفتن می دویدم. دیگر به تقریبا به پشت کلبه رسیده بودم که چشمم به دریچه فاضلاب افتاد. برای من که عمری در فاضلاب گذرانده بودم چه جایی امن تر لوله ی فاضلاب می توانست باشد؟

فورا راهم را به سمت لوله ی فاضلاب کج کردم و بی مهابا چپیدم داخل آن. تا جایی که دست آدمی به من نرسد داخل لوله شدم و بعد رویم را بر گرداندم و نفس نفس زنان چشم به روشنایی بیرون دوختم. آن قدر ترسیده بودم که لحظه های کوتاه میان هر دم و باز دم برایم دقیقه ها طول می کشید. جریان آب بسیار ضعیفی زیر پایم جریان داشت. از سرمای آب و البته وحشت بی اندازه از آدمها که مزید بر علت شده بود، تمام جانم به رعشه افتاده بود.

کمی که گذشت دیگر خیالم راحت شد که خطری مرا تهدید نمی کند. اما همچنان جرات بیرون آمدن و از آن لوله را نداشتم. خدا را شکر رفته رفته جریان آبی که از زیر پایاهم می گذشت گرم و گرم تر می شد و پاهایم را که از فرط خستگی جانی نداشت نوازش می کرد. به سرم زد داخل لوله کمی جلو تر بروم. با طمانینه چند قدمی در ظلمات آن لوله جلوتر رفتم. دلم می خواست همان جا لم بدهم، چشمانم را روی هم بگذارم و در نهایت آرامش، دنیا به یک باره برایم تمام شود.

اما از روی کنجکاوی به مسیرم برای پیدا کردن منبع آب گرم ادامه دادم. تا اینکه کمی جلوتر در میان انبوه بخاری که فضا را پر کرده بود، لوله ی فرعی منتهی به فاضلاب، که آب گرم از آن خارج می شد را پیدا کردم. لوله بیش از حد باریک بود. اما به لطف جثه ی کوچکم توانستم به آن وارد شوم و تا انتهای لوله حرکت کنم. آب از روزنه های درپوشی که بالای سرم بود به داخل می ریخت. با آبی که گه گاه روی صورتم می ریخت به سختی می توانستم بیرون را تماشا کنم. اما با این حال سایه ی مه آلود آدمی را در آن میان تشخیص دادم. کمی که گذشت، جریان آب کمتر و کمتر شد. تا آنکه دیگرکاملا قطع شد.

حالا به وضوح آن آدم را می دیدم. انگار ناخواسته سر از حمام در آورده بودم. دختر صاحب خانه در حالی که آوای ناخوشایند و به غایت عجیبی تولید می کرد پیش رویم نمایان شده بود. چنین نوایی را هرگز از آدمها به یاد نمی آوردم. گه گاه آرام زیر لب چیزی زمزمه می کرد اما کمی که می گذشت همان آوای عجیب و غریب از او به گوش می رسید. موهای بلندش خیس و کف آلود نیمی از صورتش را پوشانده بود. این اولین بار بود که یکی از این آدم های لعنتی را بدون هیچ پوششی می دیدم. آن دختر زیبا با لباس های آراسته و رنگانگ که با دیدنش خیره می ماندم، حالا در نظرم موجودی به غایت کریه و چندش آور می آمد.

شاید فرق ما هم با آدمها همین باشد. شاید اگر ما هم هر روز خودمان را زیر آب گرم می شستیم و بعد تن مان را با چند تکه پارچه می پوشاندیم، دیگر آدمها کاری به کارمان نداشتند. چه بسا می شد در کنار هم مسالمت آمیز زندگی کنیم. فرق دیگری که نباید بین مان باشد. ما هم همان چیزی را می خوریم که آنها می خورند. همان چیزی که می پوشند را هم بپوشیم، آنوقت می ماند مساله دفع فضولات، که خب، کاری ندارد. ما هم فضله ها مان را، همان جایی می ریزیم که آدمها می ریزند! ای کاش زبان آدمها ها را می دانستم. آنوقت می توانستم امیدوارم باشم که می شود همه این ها را حالی شان کرد.

غرق در این افکار بودم که دخترک از جایش بلند شد. شیر آب را دوباره باز کرد و زیر دوش ایستاد. پیشانی اش را زیر آب گرفته بود و آرام دست در موهایش می برد. چند لحظه ای نگذشت که آب به درپوش رسید. آب گرم به آرامی از روی صورتم رد می شد. روی بدنم می خزید. از روی دمم می گذشت و بعد راهش را در لوله ی فاضلاب ادامه می داد.

آن روز کذایی گذشت و من دیگر هرگز جیمی دوست داشتنی را ندیدم. و البته دیگر حتی پایم را به آن باغ زیبا نگذاشتم. هرچند دلم برای دیدن موش های باغ لک می زد. اما با این حال این را خوب می دانستم که جای من میان آنها نیست. من با آنها فرق داشتم. با جثه کوچک و تنی همواره لجن آلود و متعفن. و چشمانی که در حوضی از خون قوطه ور بود. با آن که آنها بی نهایت مهربان بودند و مرا بی چشم داشت میان خود پذیرفته بودند. اما می دانستم با آنها فرق دارم. دردی در نگاهشان نبود. مثل من بوی اندوه نمی دادند. من از جایی دیگر آمده بودم و متعلق به دنیای دیگری بودم.

پیش از آن روز نفرینی بارها از پدرم خواسته همه باهم به آن باغ زیبا و دراندشت برویم و مثل گذشته در آرامش زندگی کنیم. هربار از آنجا برای پدرم می گفتم جز سکوت سخن دیگری نداشت. یک بار هم که دید دست بردار نیستم تنها یک جمله در جوابم گفت: “آسمان همه جا یک رنگ است پسر”. گوشم اما بدهکار نبود. من در یک رنگی آسمان شکی نداشتم. اما ما که پرنده نیستیم. پایمان به زمین بند است. و این زمین لعنتی هزار رنگ دارد، که از بخت بد، قعر تاریکی هایش جایگاهمان شده.

از آن شب ناگفته های پدر را که پشت چشمان رنج دیده اش می خواندم بیشتر می فهمیدم. ما موش فاضلاب هستیم و انگار تمام دنیا برایمان به لجن زار ختم می شود. از آن روز نه دیگر آن جوب و فاضلاب برایم قابل تحمل بود و نه دستم به آن باغ و سبزه زار می رسید. دنیا به برزخی می ماند که دیگر آسمان و زمین اش برایم رنگ باخته بود.

پرده هشتم

دیگر خیالم راحت بود و نفسم سر جایش آمده بود. قدم زنان پا به پای زن عمو به سمت داخل باغ رفتیم. عمو اسماعیل در ایوان پای منقل نشسته بود و طبق معمول بساط نشئگی اش به راه بود. بعد از حال و احوال و خوش بش، زن عمو از من خواست پیش عمو بنشینم تا چیزی برای خوردن بیاورد. عمو هم که حسابی قبراق بود. تا می توانست سر به سر ما گذاشت و مارا دست انداخت و به ریشمان خندید. من هم که از خجالت چهره ام سرخ و سفید می شد، سرم را پایین انداختم و از روی ناچاری طرحی از یک لبخند به لب داشتم و به آتش ذغال منقل خیره بودم. چند لحظه بعد زن عمو در حالی که در یک دستش سفره و در دست دیگرش سینی چای و پنیر بود به همراه دختر عمو لیلا سر رسیدند و این بخت برگشته را از شر اراجیف عمو اسماعیل نجات دادند.

سفره را پهن کرد، برایمان چای ریخت و بعد قوری را گوشه ی منقل گذاشت. عمو اسماعیل فورا چند حبه قند در چای انداخت و کمی بعد استکان چای را سر کشید. زن عمو هم آستین را تا آرنج بالا زده بود و برای من و لیلا نان و پنیر لقمه می گرفت. با تعجب به دستان پر مو و چندش آور زن عمو خیره بودم. لقمه ی اول را به سمت من تعارف کرد اما تا آمدم بجنبم لیلا لقمه را قاپید و بی مهابا از پله های ایوان پایین پرید و بعد دوان دوان رفت و روی تاب فلزی که جلو تر از خانه باغ بود نشست.

زن عمو با مهربانی لقمه ی دیگری برایم گرفت و من هم که از نشستن در جوار عموی شیره ای ام بیزار بودم برخاستم و قدم زنان سمت لیلا رفتم. در حالی که لقمه را می خوردم از خش خش برگهای های رنگارنگ زیر پایم در شعف بودم. چشمم به جنب و جوش موجودی افتاد. کمی آن طرف تر از لیلا چند گونی خاک و نخاله روی هم انباشته شده بود. احساس کردم درون گونی که بر روی زمین افتاده جنب و جوشی بر پاست. از روی برآمدگی که درون گونی مشهود بود می توانستم حدس بزنم باید یک موش را به دام انداخته باشم. با عجله پایم را روی گونی گذاشتم و راه فرار را بر روی آن موجود بستم.

جرقه ای به ذهنم زد. پاره سنگ بزرگی از کنار پایم برداشتم و روی حفره گونی قرار دادم. بعد هم دویدم و تکه چوب محکمی یافتم. خودم را به گونی رساندم. با دو دست و با تمام توان شروع کردم به کتک زدن موش بخت برگشته. موش بی مهابا برای فرار تقلا می کرد اما راه خروجی نبود. با هر جنبش چندین ضربه بر او فرود می آوردم. آنقدر به کتک زدن ادامه دادم تا لکه خونی روی گونی پدیدار شد. چند باری با چوب به گونی ضربه زدم تا اینکه دیگر هیچ حرکتی به چشم نمی آمد. وقتی مطمئن شدم موش بیچاره جان به جان آفرین تسلیم کرده، چوب را به کناری انداختم.

رو به لیلا برگرداندم که سراسیمه پا به فرار گذاشت و به سمت خانه باغ رفت. رفتار لیلا برایم غیر طبیعی می آمد. داخل خانه باغ هرچه چشم انداختم خبری از لیلا نبود. وقتی از زن عمو جویای او شدم گفت لیلا خود را داخل حمام حبس کرده و بیرون بیا نیست. زن عمو وقتی چهره ی بهت زده مرا دید گفت نگران نباش لیلا به این کار عادت دارد. خودش خسته می شود و بیرون می آید.

با این حال که به رویم نمی آوردند، از چهره ی بی تاب زن عمو پر واضح بود که دسته گلی آب داده بودم. راستش تا مدت ها سر از کاری که کرده بودم در نیاوردم. تحمل آن شرایط برایم ناخوشایند می آمد. این شد که فلنگ را بستم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. در حالی که آفتاب بی جان چهره ام را نوازش می کرد، دوان دوان راه خانه را پیش گرفتم و در تمام مسیر به لحظاتی که طی شد فکر می کردم.

فردای آن روز در مدرسه چشممان به جمال آقا مسعود روشن شد. پژمرده و ملول انتهای صف ایستاده بود و از خجالت سر بلند نمی کرد.کمی که بیشتر چهره اش را کنکاش کردم دوزاری ام افتاد. از قرار معلوم چند روز بعد از خالی کردن بار آجیل، موش های لعنتی به انبار زده بودند و حسابی خسارت به بار آورده بودند. پدر مسعود هم که دیواری کوتاه تر از دیوار مسعود نیافته بود باعث و بانی ماجرا را مسعود و سهل انگاری اش در مسدود کردن لوله فضلاب می دانست. طفلک زبان بسته را به باد کتک گرفته بود و تا می توانست گوش مالی اش داده بود. آن روز مسعود دستور داشت بعد از مدرسه پی خرید سم موش کش برود. این شد که به همراه هم کوچه و بازار را برای یافتن موش کش زیر پا گذاشتیم.

در آخر هم، سر از یک داروخانه در آوردیم. دکتر داروخانه تا می توانست بازار گرمی کرد. می گفت به تازگی سم مهلکی آورده که تولید کفار کشور آمریکاست. چنان سمی است که در عرض چند روز نسل موش ها را برخواهد چید. این را هم گفت که موش ها با خوردن آن از فرط تشنگی از لانه گریزان می شوند و در این صورت بعد از مرگ لاشه هاشان در داخل فضا نمی ماند و اینگونه انسان از بوی متعفن مردار در امان است.

چند بسته ای گرفتیم و به مغازه پدر مسعود بردیم و تحویل ایشان دادیم. پدر مسعود هم که حسابی از دست موش های لعنتی شکار بود فی الفور مغازه را بست و با ما به سمت خانه آمد. وقتی به آنجا رسیدیم یکی از بسته ها را باز کرد و سراسیمه شروع به پاشیدن سم در طول جوب فاضلاب کرد. دست در کیسه می کرد و در طول جوب بذر مرگ می پاشید.  حتی داخل لوله ها هم کمی از آن سم می ریخت. سم قرمز رنگی شبیه به دانه های لوبیا با بویی تند و زننده. یکی دو بسته را سراسر جوب ریخت و کمی از آن را هم به داخل برد گوشه و کنار انبار و حیاط ریخت. می خواست هرطور شده دق دلی اش را سر موش ها خالی کند. البته حق هم داشت، دار و ندارش داشت به باد فنا می رفت. باید فکر چاره ای می کرد.

صبح روز بعد لقمه های کت و کلفت مادر را که مثل همیشه با حوصله داخل کیسه ی فریزر پیچیده بود داخل کیفم گذاشتم. لقمه که چه عرض کنم، در نوع خودش سلاح سرد بود. آلت قتاله بود. یک بند انگشت پنیر و حجم انبوهی از نان که دور از جان شما خر را سیر می کرد. بماند که بعد از گذشت چند ساعت همان یک بند انگشت پنیر هم به خورد نان می رفت. به یاد دارم حتی یک بار یکی از همین لقمه ها چنان در گلویم گیر کرد که کم مانده بود ریق رحمت را هم پشت بندش سر بکشم.خدا رحم کرد مادر از آن طرف سفره فورا خودش را رساند و با انگشت اشاره لقمه را پایین فرستاد و جانم را خرید.

بگذریم. کفش هایم را پایم کردم، کوله ام را برداشتم و بیرون زدم. اما آن روز بیرون از خانه آشوبی به راه بود که بیا و ببین. گویا فاجعه ای پیش آمده بود. هر کس یک چیزی در دستش بود و به سمتی می رفت. هرکس خودرویی داشت کاپوت را بالا زده بود و داشت فکر چاره ای می کرد. از قضا پدر بخت برگشته ی مسعود هم یکی شان بود. کاپوت را بالا زده بود و یک بند غرولند می کرد. گاهی صدایش را بالا می برد و به مسعود بد وبیراه می گفت.

نزدیک شدم که سر و گوشی آب بدهم. باورکردنی نبود. داخل ماشین همه چیز به هم ریخته و آسیب دیده بود. سیم ها جویده شده بودند و بعضا در اثر اتصال بخشی شان سوخته بود. هرچه لوله و قطعات پلاستیکی همه گوشه به گوشه سوراخ شده بودند. انگار شب گذشته کسی از روی قصد و غرض چنین بلایی سر ماشین ها در آورده بود. پدر مسعود آدم بد عنقی بود. اما نه در آن حد که کسی قصد آسیب زدن به اموالش را داشته باشد. در ضمن به فرض که اینگونه بوده باشد الباقی همسایه ها چه گناهی داشته اند که آنها هم به این وضع دچار شوند.

باید دنبال دلیل دیگری می بودم. طعنه ای به مسعود زدم و با لحنی آرام از او پرسیدم این ها کار چه کسی است؟ مسعود تا آمد لب به سخن باز کند پدرش پرید مین حرف و بلند گفت معلوم است دیگر این فضله های نجس را نمی بینی همه جا پر شده. کار این موش های لعنتی است دیگر. این که پرسیدن ندارد. بعد هم شروع کرد به آه و نفرین که این دیگر چه مصیبتی بود که ما دچار شدیم. خدا می داند کی ما از شر این جانوران کثافت خلاص می شویم. معلوم نیست اصلا از کجا پیدا شان می شود.

این را که گفت آقا ناصر همسایه کناری، گفت معلوم است دیگر از فاضلاب می آیند. باید فکری به حال فاضلاب کنیم. این طور نمی شود. چهره اش بر افروخته بود و مدام این طرف و آن طرف قدم بر می داشت. آقا ناثر کارمند بانک بود. طفلک مثل آنکه آن روز جلسه ی مهمی داشته و می بایست سر ساعت آنجا حضور پیدا می کرد. مدام تلفن همراه اش زنگ می خورد. تند و تند پشت تلفت پچ پچ می کرد. آنقدر بر افروخته بود که کارد می زدی خونش در نمی آمد.

میان یکی از همین مکالمات تلفنی بود که ناگهان گوشی را داخل جیبش کرد و گفت فهمیدم. می دانم با این موش های لعنتی چه کار کنم. بعد هم با عجله کلید به درب خانه اش انداخت و داخل شد. چند لحظه بعد کشان کشان یک بیست لیتری بنزین از حیاط بیرون آورد. بعد هم از دیگران برای حمل آن کمک خواست. چند نفری از جمله پدر مسعود تا انتهای کوچه که مدخلی به فاضلاب داشت همراهی اش کردند.

هفت هشت نفری جمع شده بودند. من و مسعود هم که حسابی برای رفتن به مدرسه دیر کرده بودیم، بی صبرانه منتظر بودیم ببینیم چه پیش می آید. انگار هر دو پی دیر رفتن به مدرسه و سوز ترکه های ناظم قرومساق مان را به تن مالیده بودیم. در این میان آقا ناصر درب بیست لیتری را که با یک کیسه پلاستیکی حسابی محکم شده بود را باز کرد. بیست لیتری را خم کرد و بنزین قلپ قلپ شروع به ریختن در جوی کرد. جریان آب بسیار ضعیفی در طول جوی در جریان بود.

کمی که گذشت پدر مسعود کبریتی از جیبش در آورد و به جریان بنزین زد. آتش سهمگینی شعله ور شد. جمعیت که حالا بیشتر از قبل شده بود کمی از آتش فاصله گرفتند. من و مسعود هم با آن قد و قواره کوچک جز دود سیاهی که از میان جمعیت روبرو به آسمان بر می خواست چیزی به چشم نمی دیدیم.

 

پرده نهم
(پایان)

 

فردای آن روز با پیچده شدن خبر مرگ جیمی، دار و دسته سوچی و دیگر موش های فاضلاب که حسابی از این اتفاق به خشم آمده بودند بی مهابا به غارت آن انبار ادامه می دادند. حتی خبر رسید که آدم های لعنتی خوردنی های تازه ای هم به انبار وارد کرده اند. خوردنی هایی که از بوی تندشان موش های فاضلاب را از دور دست و از میان دالان های فاضلاب به آنجا می کشاند. چیزی که هیچ موشی هرگز طعم آن را نچشیده بود.

اما دیری نپایید که ضیافت موش های بخت برگشته به کامشان تلخ شد. از آن روز موش های فاضلاب گاه و بی گاه دچار مرضی لاعلاج می شدند. مثل مار به خود می پیچیدند و به دیوار های فاضلاب چنگ می انداختند.

مرضی که حتی داشت سوچی را با آن هیکل درشت و تنومند از پای در می آورد. قرار بود برای رسیدگی به اموال غارت شده به مخفی گاه برویم. در میان راه بی امان آب می نوشید. گویی در کویری خشک و بی آب علف گام بر می داشت. تشنگی اش تمامی نداشت. مدام به کناره های جوب می رفت و کمی آب می نوشید. هربار که آب می نوشید چند لحظه بعد همان قدر خونابه بالا می آورد. رفته رفته داشت هوش و حواسش را از دست می داد. کمی که گذشت دیگر نای راه رفتن هم نداشت. از فرط تشنگی سرش را در آب فرو برد و در میان جوی افتاد. در این حال که خون همچنان از دهانش جاری بود و در آب محو می شد. سوچی دیگر هرگز از جایش بلند نشد. می دانستم عاقبت من هم جز این نخواهد بود. زمان درست مثل آبی که خون را در خورد می بلعید و محو می کرد ما را خواهد بلعید و به فراموشی خواهد سپرد.

با دیدن مرگ اسفناک سوچی دنیا بر سرم آوار شد. در میان موش های فاضلاب هم بلوایی به پا شده بود. آدمهای لعنتی دست بردار نبودند. باید کاری می کردم. تصمیم گرفتم هرطور شده انتقام کشته شدن موش ها را از آدمها بگیرم. فکری به سرم زده بود که می دانستم با کمک افراد سوچی می شود روی آن حساب کرد. خودم را به مخفیگاه سوچی رساندم و آنها را در جریان آنچه بر سر سوچی آمده بود گذاشتم. چهره ها شان آنچنان بر افروخته و مظطرب می نمود که گویی آتشی درونشان شعله می کشید. سکوت شکننده ای میان موش ها برقرار شد. گه گاه سخنی زیر لب می گفتند و با یکدیگر پچ پچ می کردند. کمی که جو آرام گرفت نقشه ای که در سر داشتم را برایشان بازگو کردم. آنها هم که از مرگ سوچی سخت متاثر بودند، یکایک وعده همکاری در نقشه انتقام را دادند.

نیمه های شب به همراه نوچه های سوچی به همان خیابان منتهی به لانه یورش بردیم. دو طرف خیابان کیپ تا کیپ ماشین پارک شده بود. از دیواره های جوب بالا آمادیم و هرکدام به سمت یکی از ماشین ها دویدم. باید از راه پشت لاستیک ها وارد ماشین می شدیم. این را وقتی کوچکتر بودم یاد گرفته بودم. هربار می خواستم از گربه های مزاحم در امان باشم از لاستیک های ماشین بالا می رفتم و خودم را آن داخل مخفی می کردم. آن داخل پر بود از سیم و لوله های بعضا گرم و در هم تنیده. باید هرچه می دیدیم و می توانستیم، می جویدیم و از بین می بردیم.

آن شب هرکدام مان دل و روده ی چند ماشین را بیرون ریختیم و جویدیم. از ابتدا تا انتهای خیابان هیچ ماشینی نبود که آسیب ندیده باشد. هرجا هم می شد کمی فضله برای آدم ها به یادگار می گذاشتیم. تا نزدیک های صبح کارمان ادامه داشت. بعد همگی به فاضلاب بازگشتیم. می شد احساس رضایت را در چهره موش ها دیگر دید. هرچند آن موش بی گناه و خیلی موش های دیگر با این کارها زنده نمی شدند. اما آدمها باید سزای ستم هایی که بر موش ها روا داشته بودند می دیدند.

فردای آن روز به لانه برگشتم. خیلی دلم می خواست کاری که دیشب به سر آدم ها در آورده بودیم را برای پدرم تعریف کنم. اما می دانستم پدرم از شنیدن داستان دیشب هیچ خوشحال نخواهد شد. چه بسا بابت همراهی با دارو دسته سوچی شماتتم می کرد. این شد که غرور و شعفی که داشت گلویم را می درید فرو بردم و از شبی که گذشته بود چیزی نگفتم.

آن روز مثل روزهای دیگر با هیاهوی آدمها و نعره آن ماشین های لعنتی آغاز نشد. به ندرت یک ماشین از روی پلی که روی لانه بود می گذشت و لرزه بر جانمان می انداخت. سکوت دلشین آن روز، حتی موش های همیشه مظطرب آن اطراف را هم به تعجب وا داشته بود.

اما آرامش آن روز چندان دوام نداشت. نزدیک ظهر بود. بیرون از لانه همهمه ای به پا شده بود که بیا و ببین. خیال می کردم باز هم موش های نگون بخت از زورگویی های سوچی و نوچه هایش به تنگ آمده باشند. اهمیتی ندادم. اما هیاهو هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. از لانه خارج شدم. موش های زیادی آنجا گرد هم آمده بودند و از دل تاریکی، به دریچه ی فاضلاب چشم دوخته بودند. جریان آبی که همواره از زیر پل می گذشت تقریبا قطع شده بود. صدای گوش خراش و رعب آور آدمها را بیرون از فاضلاب می شنیدیم. مثل همیشه صداها گذرا نبود. انگار بیرون از پل داشتند کاری می کردند. کمی که گذشت بوی تند و زننده ای به مشامم می رسید. بویی آشنا، شبیه به آنچه شب قبل در دل آن ماشین ها به مشام می رسید. همراه با بو، مایع عجیبی به فاضلاب سرازیر شد که تا به حال مثل اش را ندیده بودیم. نوری که از دریچه فاضلاب بر آن می تابید هزار رنگ در ظاهرش پدیدار می شد. بعضی می گفتند شاید این همان رنگین کمان باشد. اما کسی تا به حال با چشمان خود رنگین کمانی ندیده بود. رفته رفته آن مایع جادویی از زیر پاهایمان می گذشت. داشت خیالمان راحت می شد که خطری تهدیدمان نمی کند.

لحظه ای بعد، آن رنگین کمان با رنگ های چشم نوازی که داشت، به یکباره و با غرشی مهیب، جهنمی شد که جز شعله های آتش رنگ دیگری نداشت …

 

پایان

پاسخ دهید