امروز

18 نوامبر 2017

تقریبا تمام روز خوابیدم ، به تلافی آشفتگیِ این روزها. دَمِ غروب مِن باب رفع کسالت طبق معمول بی مقصد بیرون زدم. هدفون در گوش و یک بسته بادام زمینی و کشمشِ مزمز توشه ی راه! خیابان گودرزی این روزها دیگر برای خود بازار پر رونقی شده، از مواد غذایی بگیر تا لوازم خانه ، گل و گیاه و انواع لباس زیر و رو و حتی سوتین های جادوییِ مجیک بِرا اینجا پیدا می شود !

کمی پائین تر سر چهار راه برای دیدن لامپ های الکتریکی ممد آقا مکث کردم ، یادش به خیر بچه که بودم به همراه برادرم هفته ای یکی دوبار از ممد آقا کیت های آموزشی می خریدیم و با اشتیاق فراوان مونتاژ می کردیم. بماند که فقط یکی از کیت های مونتاژ شده درست جواب داد !

سمتِ راستِ چهار راه ، صد قدم جلوتر به پاتوق دوران نوجوانی رسیدم. هنوز تابلوی رنگ و ابزار مقدم بالای مغازه وجود دارد اما دیگر نه خبری از مهران سردسته ی باند مافیای فلفل بود و نه دیگر رنگ و ابزاری در کار بود. دستِ بر قضا مغازه تبدیل به یک سحله ی پر از انواع پرنده شده! من هم که چند روزی است که به طرز عجیبی فکرِ داشتن یک جفت فنچ وسوسه ام می کند. وارد شدم و یک راست رفتم سراغ قفسِ فنچولک ها .

عزیز همه ی فنچ ها فروشی اند ؟!

– بله . جز آن یکی که روی تخم نشسته همگی فروشی اند.

چند ؟

– جفتی ۱۵ تومن

قفس هم دارید ؟

– بله قفس به همراه جای آب و دان ۱۶ تومن . البته تمام شده ، آخر هفته می آوریم.

اوکی پس آخر هفته مزاحمتان می شوم .

از مغازه خارج شدم.

ای کاش مهران بود، مثل قدیم چند ساعتی می نشستیم و از شیطنت هایمان می گفتیم، برای دختران محل لقب می گذاشتیم و یا شاید به شرط وجود، به اتفاق فصل جدید اسپارتاکوس را می دیدیم. شاید هم سرگین غلطانی که اسمش را نوید گذاشته بود از قوطی کبریت بیرون می آورد و کمی سر به سرش می گذاشتیم.

در همین فکر و احوال بودم که سر از یکی از پس کوچه های کوچه بالایی در آوردم. همه خانه ها چند طبقه و نوسازی شده بود جز منزل آقا سیروس کچل که یک طبقه و کمی کلنگی بود، حیاطی با چند درخت سر سبز داشت و شاخه های افسار گسیخته یاس روی در و دیوار آن به هم پیچیده بودند.

طفلک سیروس بخت برگشته که با کلی دک و پز و تحصیلات باید  بهترین روز های جوانی اش را لب مرز برای دفاع از وطن و ناموسش با سر کچل بالای برجک بگذراند. هرچند بنده خدا قبل از دوران خدمت هم با وجود آنکه همیشه مو داشت به سیروس کچل معروف بود !

خیرِ سرش لیسانس الکترونیک دارد، داغ به دل ما گذاشت که یک بُرد درست درمان برای ما طراحی کند. همین روز هاست که چند روزی مرخصی بگیرد و تشریف نحسش را بیاورد تا بُردی که به تازگی طراحی و مونتاژ کردم را نشانش بدهم و سرکوفتش بزنم که خاک بر سر چهار سال الکترونیک خواندی دریغ از یک بُرد اس ام دی ! بفرما دو روز وقت گذاشتم ببین چه بُردی زدم !

از باریکه ای که آن طرفِ خانه ی سیروس بود وارد کوچه ای شدم که از کودکی حس غریبی به آن داشتم. یادم هست قدیم تر ها که دستگاه سبزی خردکنی مثل الان در همه ی خانه ها وجود نداشت، ابتدای کوچه مغازه ی کوچک سبزی خردکنی وجود داشت. گاهی به همراه مادرم چند سبد سبزی خرشتی می بردیم و من تا وقتی سبزی ها خرد می شد از درختچه های خرزهره ی جلوی مغازه که از کودکی علاقه ی بی وصفی به گل های آن داشتم حریصانه می چیدم.

کمی آن طرف تر انتهای آن کوچه ی بن بستِ ساکت و مرموز،خانه ی سجاد ریوالدوی با عشق، بهترین دوست دورانِ ابتدایی ام بود. چهره اش با ریوالدو بازیکن تیم ملی برزیل مو نمی زد. عاشق فوتبال هم بود. انصافا هم استایل فوتبالی و تکنیک فوق العاده ای داشت. یادش به خیر بعد از فوتبال سون آب یا به قول سجاد، سون آخ چقدر می چسبید.

لعنت به حافظه ی قوی! من همه چیز را با یاد می آورم. و البته هرگز صورت معصوم و پر از اشکش را فراموش نمی کنم وقتی آن پسرک ِ قرومساق ِخراب زاده خواهر معلول سجاد را تمسخر می کرد.

دوباره سر از گودرزی در آوردم.  تا انتهای پارک معلم پیش رفتم درست جایی که سالها پیش باغی بود پر از درختان گیلاس و گوجه سبز. فراموش نمی کنم لحظه ای را از سرِ کنجکاوی با ترکیب داروهای تاریخ گذشته داروخانه که پشت دیوار های باغ دفع شده بود چنان مایع جوشانی ساختیم و به خیالمان چه اختراعی کردیم! حتی تا چند سال نه من، نه علی که حالا برای خودش اوستای مکانیکی شده پیش هیچ کس حرفی از اختراعمان نزدیم!

کمی آن طرف تر خانه ی چگینی بود. آخ چگینی … آخ چگینی … کجایی که مدت هاست به یادت هستم. کاش بودی و دوباره با هم می رفتیم یکشنبه بازار با پول تو جیبی ها مان از آن انار های ترک خورده می خردیم، می نشستیم لب جوب تا نفس داشتیم انار می خوردیم.

هنوز چهره ی آرام با آن چشمان باباقوری و لبهای آویزآنش یادم هست. همیشه خسته راه می رفت ، هنوز صدای پوتین های کَت کلفت و زُمختش که موقع راه رفتن روی زمین می کشید در گوشم هست.

از چهار راه گذشتم کمی جلو تر کنار نانوایی بربری، سعید خُله ی دیلاق مثل همیشه مدل توالتی نشسته بود. سعید واقعا دیوانه است. چند وقتی تیمارستان بود، دوباره بازگشت. از کودکی او را می بینم و می شناسم اما هرگز کوچکترین نشانه ای از پیری در چهره اش ندیدم! کافی است نگاهش کنی یک بند شروع می کند به دشنام و ناسزا گفتن. نه به تو، به حیدر احمد! تمام فحش های ک دار و بی ناموسی را برایشان به کار می برد. قبلا از کسی شنیده بودم حیدر و احمد نام دو برادر دیگر اوست که او را بسیار مورد شکنجه و آزار قرار داده اند.

خودم را به ندیدن زدم و از کنارش گذشتم. در همین حین که به سه راهی نزدیک تر می شدم و کم کم نسیم خنک باغ شازده روحم را نوازش می کرد، موزیک ایستاد و تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ناشناس بود و خُب همیشه شماره ناشناس یعنی دردسر! قانونی کاربردی و البته گاه به فاک دهنده که همواره رعایت کرده ام. هرکه بود بعد از چندین بوق بی پاسخ قطع کرد و خدا را شکر دیگر هم تماس نگرفت.

یک طرف سه راهی به ریل قطار ختم می شود و مسیر دیگر مسیر بازگشت به خانه از کوچه ی پشتی. با آنکه علاقه ی شدیدی به قدم زدن روی ریل داشتم و دارم اما بی آنکه فکر کنم مسیر بازگشت را انتخاب کردم. ناخودآگاهِ چموشِ من به نا امنی های این خراب شده آگاه است و اصولا عاقلانه تصمیم می گیرد.

رفتم آن طرف خیابان ، درست جایی که سالها پیش مصطفیِ دیوثِ قلچماق به جرم تقلب نرساندن سر امتحان و به تلافی چکی که از آقای رحمتی خورد زنگ آخر و بعد از یک عملیات پیچیده ی تعقیب و گریز،گریبانم را گرفت و مفصل از خجالتم درآمد.

ایمان دارم ما آدم ها آینه ی کودکی مان هستیم. اکنون سالها گذشته و مصطفی ِ قلدر معاب ِکله خراب به جرم قتل نفس پشت میله های زندان روزی هزار بار خود را در آغوش ِ فرشته ی مرگ می بیند. بماند که خانواده اش چه کشیدند و چه به سرشان آمد.

بگذریم ، بنا نیست این داستان یک تراژدی اجتماعی باشد.

آرام آرام سر بالایی را به سمت مسجد محل بالا رفتم بی آنکه عکس العملی نشان دهم به شیطنت دخترکان ِ آن اطراف که ظاهرا تازه با اثرات هورمون های جوانی آشنا شده اند و فصل جفت گیری شان فرا رسیده . جوان تر که بودیم با رفقا این جور مواقع چند ناسزای درست درمان نثارشان می کردیم که بدانند کاسه لیسی در خونِ ما نیست. اما دیگر آن دوران به سر آمده و من دیگر حتی انگیزه ای برای نشان دادن یک فاک ِ ریز به آنها ندارم که لااقل از محضرِ استاد امیری بی نصیب نمانند.

مدت ها بودم از خیابان مبارزان عبور نکرده بودم . مسجد کمی نو نوار شده است ، گل دسته ی طلایی کوچکی هم بر پشت بامِ آن نصب کرده اند که بیشتر شبیه به مسجد باشد نه یک خانه ی کلنگی. یادش به خیر دوران کودکی ماه رمضان به همراه برادر بزرگترم هر شب برای نماز به مسجد می رفتیم. امام جماعتِ خسته ی مسجد که تُرک ۶ سیلندر ارجینال بود نزدیک به اذان با آن پیکان ِ سپر جوشن تشریف فرما می شد و تا مردم برای نماز آماده می شدند با بزرگان محل خوش و بش می کرد. لعنتی موقع نماز چنان اصواتی از خود بیرون می داد که آن اوایل بارها از خنده ی شدید نمازم را می شکستم. همیشه از اینکه امام جماعت بعد از نماز به زبان شیرین ترکی خطبه می خواند شاکی بودم. من که چیزی نمی فهمیدم، گاهی به در و دیوار مسجد خیره می شدم وگاهی کنجکاوانه رفتار آدم های اطراف را می سنجیدم. فقط آخرش را می فهمیدم که می گفت ” صلوات اولسون ” یا یک همچین چیزی که نشانه ای بود بر ختم منبر!

همان قدر که مراسم پر فیضِ نماز جماعت ملال آور و مضحک بود، مراسم قرآن خوانی که بعد از نماز برگزار می شد دلچسب و شورانگیز بود. بعد از نماز بزرگتر ها یک طرف مسجد حلقه ای تشکیل می دادند و هر شخص چندین آیه می خواند تا اینکه هر روز یک جزء از قرآن را به اتفاق به اتمام می رساندند.

آقا سید هم همراه بچه های محل در طرف ِ دیگر مسجد حلقه ای تشکیل می دادند و هر روز روخوانی یکی از سوره های جزء سی را با هم یاد می گرفتند. ابتدا آقا سید چندین بار از روی سوره شمرده شمرده می خواند و بعد بچه ها هر کدام یک بار سوره را می خواندند. در این میان هم اگر کسی غلط غلوط می خواند آقا سید با متانت تمام درستش را گوشزد می کرد. آقا سید که حالا موهایش سفید و خودش کمی شکسته شده، درست رو به روی مسجد دکان ِ شیشه و بلور دارد. از همان سید های معتمد محل که در فیلم ها نشان می دهند؛ چه بسا بهتر از آنها! او به حق انسان وارسته ای است.

آن سال قرار بود آخر ماه مبارک، میان بچه ها مسابقه ی حفظ جزء سی برگزار شود و من هم تمام ماه را در حال حفظ سوره ها بودم. حتی گاهی بعضی سوره ها را قبل از آنکه سید یاد بدهد از برادر بزرگترم می آموختم و شروع به حفظ می کردم. روز های آخر، جزء سی را با تسلط کامل از بَر بودم. اما چه سود؛  نمی دانم چه بلایی بر سرم آمد، روز مسابقه چنان فکّم قفل شد که سید اگر قبلا مرا ندیده بود می گفت طفلک لال است. حتی یک آیه هم نتوانستم از حفظ بخوانم!

از مسجد هم گذشتم.کمی جلو تر، همین که به نانوایی تافتون رسیدم تنها کسی که در ذهنم بود بهزاد رفیقِ گرمابه وگلستان و یار دوران نوجوانی ام بود. لعنتی هر وقت از این خیابان می گذشتیم از این نانوایی یک نان تافتون می گرفت و مثل قحطی زده ها در یک چشم به هم زدن یک تافتون را کامل می بلعید! مثلا بدنسازی می رفت و چه چیزی بهتر از نان که سرشار است از هیدرو نمی دانم چی چی! البته اگر اشتباه نکنم گه گاهی شیر هم چاشنی آن می کرد که دیگر واویلا پروتئین هم تامین شود.

خرامان خرامان به کوچه ی خودمان نزدیک می شدم. ابتدای کوچه یک مغازه ی سمساری هست که وقتی از آن می گذشتم پدر و مادری را دیدم که پسرک دلبندشان را آورده بودند و دوچرخه ی کهنه ای برایش خریده بودند. من درست وقتی رسیدم که خریدشان تمام شده بود و پسرک را برای اولین بار سوار دوچرخه اش می کردند.خدا می داند پسرک چند روز گریه کرده بود تا این دوچرخه را برایش خریدند. در هر صورت در آن لحظه هر سه یا بهتر است بگویم هر چهارتایمان لبخند رضایت بر لب داشتیم و چه چیز بهتر از این ؟!

راستش را بخواهید اولین تجربه دوچرخه داشتن من هم مشابه همان پسرک بود البته خیلی افتضاح تر ! بعد از یک هفته گریه و زاری برادرم راضی شد دوچرخه ی بیمکس همسایه را که سالها روی پشت بام زیر برف و باران و آفتاب زنگار بر آن افتاده بود برایم بخرد.

قرار بود برادرم دستی به سر و روی آن بکشد تا آماده ی سواری باشد. اما طاقت نداشتم و اصرار زیاد و فقط با کمی روغن کاری سوارش شدم. وقتی سوار شدم هر دو لاستیک پنچر بودند و زین هم نداشت ، مجبور بودم سر پا تمرین کنم. خلاصه با همان وضع به چموشانه ترین حالت ممکن دوچرخه سواری را یاد گرفتم.

خب دیگر وارد کوچه ی خودمان شدم. بر خلاف روزها ، شبهایش تاریک و سوت و کور است. چند نفر در تاریکی در حال عبور بودند. تمام مدت رفتار عجیب گربه ها توجه ام را جلب می کرد. بعضی هاشان با دیدن من آشفته احوال می شدند، کمی عقب می رفتند و زیر ماشین هایی که در دو طرف خیابان پارک بودند پنهان می شدند. یکی از آن گربه سیاه های وحشتناک بست نشسته بود و در چشمانم می نگریست. انگار ارث پدرش را از من می خواست. احساس بدی داشتم. نفرت در چشمانش موج می زد.

با خودم گفتم نکند اینها همان هایی باشند که در کودکی مورد عنایت تیر های ِ غیب ِ امیری بزرگ، تک تیر انداز چیره دست محل قرار گرفته باشند. چه می شود کرد بچه بودیم و شرور و طبیعتا اقتضای سن مان بود. بعد به خودم گفتم نه بابا اینها که اصلا سن شان به آن دوران قد نمی دهد!

به منزل که نزدیک می شدم حس خوبی از مرور خاطرات داشتم. هرچند خوب می دانستم که نوشتن کاریست بس دشوار، این فکر به سَرم افتاد که تمام آنچه دیدم و احساس کردم را به رشته ی تحریر در بیاورم.

زنگ مخصوصم را زدم. بی آنکه کسی بپرسد کسیتی در باز شد. در نهایت قصه ی ما به سر رسید، کلاغی در کار نبود فقط امیری بود که او هم به خانه اش رسید!

 

احمد امیری (وجدان)

شهریور ۱۳۹۴

 

پاسخ دهید