لعنت به فصل سرد

4 ژانویه 2018

مثل هر روز بعد از صبحانه از ارباب کسب تکلیف می کنم و همانگی های لازم جهت رتق و فتق امور را انجام می دهیم. یکشنبه در حین صحبت با ارباب ، آقای عزیزی یکی از راننده های سازمان نا قافل وارد شد. ارباب با دیدنش یادش افتاد باید امانتی مربوط به یکی از شرکت های طرف قرارداد سازمان را به آنها برساند. در نهایت قرار شد به همراه راننده به آن شرکت کذایی که انتهای خیابان آفریقا بود برویم و البته سر راه هم به یکی از مراکز اطراف میدان آرژانتین سری بزنیم.

قبلا هم با آقای عزیزی چند باری بیرون رفته بودم. به گمانم پنجمین دهه ی زندگیِ نکبت بارش را می گذراند. ظاهرا اهل بروجرد است و کمی هم شیرین می زند. جلوی ارباب و دیگران دولا راست می شود و تا می تواند چاپلوسی می کند، همین که دو قدم دور می شود شروع می کند اراجیف بافتن و توهین به اهالی سازمان مِن جمله ارباب! جاکش در نوع خودش موجود نادری است؛ در این حد که من اخیرا او را در لیست ده دیوثِ تمام اعصار قرار دادم.

همه چیز عادی پیش می رفت تا اینکه عزیزی ِ پفیوذ از ارباب پرسید: اشکال ندارد با موتور برویم ؟ موتور ترافیک ندارد سه سوت می رویم و بر می گردیم.

ارباب هم از من پرسید: تو مشکلی نداری ؟

خیلی خونسرد گفتم : نه، اوکیه !

چایم را سر کشیدم، امانتی را برداشتم و به همراه عزیزی بیرون زدیم. وارد محوطه که شدیم تازه فهمیدم قرار است چه به سرم بیاید. در اثر بارندگی های اخیر هوای لطیف صبح چنان خُنُک و روح نواز شده بود که قاطر را به نعره های عاشقانه وا می داشت چه برسد به آدمیزاد !

اما این هوا ، آن هم پشت موتور، برای من که قریب به یک سال است دچار سینوزیت حاد شده ام جز درد و مشقت چیزی به همراه ندارد. در حالی که قدم زنان از ساختمان ادارای دور می شدیم با خودم کلنجار می رفتم که از عزیزی بخواهم با ماشین برویم یا نه ؟! خوب می دانستم برای سوزاندن بنزینِ کمتر سرسختانه مخالفت می کند. من هم که اصلا حال و حوصله ی سر و کله زدن با چنین کونکشی را نداشتم. با خودم گفتم هرچه باداباد ، تَرکِ مخمصه خطاست !

در همین حین عزیزی از من خواست چند لحظه با او به دفتر امور خودروئی برویم. داخل دفتر پنج – شش نفری نشسته بودند.

وارد دفتر شدیم و بعد از احوال پرسی عزیزی پرسید : اینجا کسی چسب قطره ای ندارد؟!

ممد آقا مدیر امور خودروئی پرسید: چسب برای چی ؟!

دست کرد داخل جیبش و شانه ی کهنه و کثیفی که شکسته بود را در آورد گفت: برای این!

حسین از آن طرف گفت: خاک بر سرِ نکبتت. جان به جانت کنند گدایی.

ممد آقا در حالی که سر تکان می داد و از زیر عینکش به شانه نگاه می کرد گفت : بندازش آشغالی من پول یک شانه نو را می دهم.

عسگر گفت: این همان شانه ای است که در بروجرد با آن اسب ها را قشو می کردی ؟

خلاصه هرکس هرچه به ذهنش می آمد لیچار بارش کرد. برای من هم واقعا جای تعجب داشت. مگر خریدن یک شانه ی نو چقد هزینه دارد؟!

آدمیزاد است دیگر پا به سن که می گذارد از این دست افکار و رفتار های تخمی به وفور از او سر می زند.

پدر من هم از این قاعده مستثنی نسیت. چند وقتی هست به هر دری می زند و هر هزینه ای را متحمل می شود که اندک سابقه بیمه ای دست و پا کند و به خیال خودش پشتوانه ای برای سال های بازنشستگی اش داشته باشد. چند شب پیش که بحث بیمه بود با آب و تاب از مزایای بیمه برایم می گفت. گفت ببین پسرم مثلا من اگر با همین ده سال سابقه بازنشست بشوم تا آخر عمر ماهی ۳۰۰ هزار تومان به حسابم واریز می کنند. پرسیدم سیصد هزار تومان ؟! تا آخر عمر ؟! متوجه منظورم نشد. گفت : بله تا آخر عمر؛ و همچنان ادامه داد.

بگذریم، هرکس قهرمانی است در دنیای خودش. ایده آلی دارد و به رویایی دل بسته.

در نهایت عزیزی از تعمیر شانه اش منصرف شد و با هم به پارکینگ رفتیم. اما خبری از موتور نبود. قبلا چند بار از این شوخی های سرِکاری کرده بود . خیال کردم این بار هم خیرِ سرش عنتر بازی اش گل کرده .

با خنده پرسیدم: موتور کجاست پس ؟

گفت: موتور اینجا نیست با ماشین به منزل می رویم و از آنجا با موتور هرجا خواستیم می رویم . بخشکی شانس . امروز این دیوث عزمش را جزم کرده ما را هرطور شده به فاک بدهد.

آنقدر غرق در افکارم بودم که اصلا نفهیمدم چه قدر طول کشید و از کدام مسیر به منزلِ عزیزی رسیدیم. البته من خیلی مناطق جنوب شهر را نمی شناسم اگر هم حواسم بود توفیری نداشت. کوچه پس کوچه های دولت آباد ، یاخچی آباد و یا شاید هم ملک ِ ری بود. لکنته را پارک و من هم منتظر ماندم تا موتور را بیاورد.

بعد از چند دقیقه با موتور تشریف نحسش را آورد. برای خودش کلاه ایمنی و کاپشن هم آورده بود.  نشست پشت موتور، چند بار هندل زد تا روشن شد من هم بلافاصه ترک موتور نشستم  . و این آغازی بود بر به فاک رفتن امیریِ بزرگ.

بدجور آشفته بودم. معضلات درس و زندگی یک طرف ، باد سردی که مستقیم پیشانی ام را نشانه رفته بود یک طرف، هجوم این مگس های سفید که مدتی بلای جان خلق الله شده هم بر اینها اضافه شده بود. در دلم عالم و آدم را ناسزا می گفتم و دوباره ستم هایی که در حقم روا داشته بودند را می شمردم. آخر مگر من کم زحمت کشیده ام که این باید عاقبتم باشد؟

عزیزی به خوبی کوچه پس کوچه ها را می شناخت و مسیر را بلد بود. دیری نگذشت که سر از بازار در آوردیم. چه سر و صدا و همهمه ای بود، چیزی از خیابان های بمبئی یا شاید هم کراچی کم نداشت. هر طرف نگاه می کردی یا چهار چرخ بود یا موتور سیکلت. اطراف خیابان هم پر بود از وانت هایی که جنس خالی می کردند.

وجود چندین و چند جوان و نوجوان که با چهار چرخ و موتور مشغول کار بودند آبی بود بر آتش وجودم. من چه فرقی با آنها دارم؟ چه بسا خیلی از آنها جوان هایی تحصیلکرده و با استعداد باشند که دست روزگار آنها را به این کار وا داشته باشد. با خودم شروع کردم به شمردن چنین اشخاصی که می شناسم که هزار ماشاالله کم هم نیستند. از این که خودم را در این ماجرا تنها نمی دیدم احساس بهتری داشتم.

همین طور خیابان به خیابان به سمت شمال تهران در حرکت بودیم و هوا هم خنک تر می شد. عوارض سینوزیت را هم کم کم حس می کردم. چشمانم کمی سنگین شده بود و احساس خواب آلودگی داشتم. چند باری هردو دستم را روی چشم و گونه هایم می گذاشتم و چند لحظه مکث می کردم که لااقل چند لحظه ای از گرمای دستانم آرام بگیرم.

جالب آنکه شمال تهران دیگر خبری از آن مگس های سفید نبود. شاید این مگس ها هم می دانند اینجا جای آنها نیست . حتم دارم اگر پای این مگس ها به شمال تهران باز شود دولت محترم شهرداری و آتش نشانی و مدیریت بحران و محیط زیست و هزار سازمان کوفت و زهر مار دیگرِ مملکت را بسیج می کند که از شر این مگس های لعنتی راحت شوند. مبادا این مگس ها به حفره های آقازاده هایشان نفوذ کنند و فاجعه ای زیست محیطی به بار آورند.

به میدان آرژانتین رسیدیم و از ایستگاهی که آن نزدیکی بود بازدید کردیم. کارم خیلی طول نکشید. سوار موتور شدیم و دوباره راه افتادیم. اطراف میدان آرژانتین چندین ساختمان سر به فلک کشیده و بی روح هست. اما پشت پنجره ی یکی از آنها حدودا طبقه دهم همیشه گلدانی گل هست که هر بار با دیدنش شور و شعفی وصف ناشدنی در وجودم شکل می گیرد. هر بار با دیدنش یادم می آید هنوز به این شهر و مردمانش امیدی هست. یادم می آید میان حجم انبوه آهن و سیمان هم می شود سبز بود.

بعد از کمی پرس وجو محل شرکت را پیدا کردیم و امانتی را به شرکت تحویل دادیم. در راه برگشت با وجود سر دردی که به جانم افتاده بود تصمیم گرفتم خوش باشم و از نفس های بی قیمتم لذت ببرم. تمام مسیر عزیزی حواسش به رانندگی بود و من هم دور از چشمش تا دختری را در خیابان می دیدم برایش دست تکان می دادم و بوس می فرستادم. من قالبا در برخورد با جنس مونث رفتارهای نا متعارفی از این دست زیاد نشان می دهم. اکثرا خودشان را به ندیدن می زدند و بی تفاوت نشان می دادند. بر خلاف آنها، دختری که عقب یک تاکسی نشسته بود در جوابِ اداهای من لبانش را قنچه کرد و تا وقتی از ما دور شد ادا در می آورد. حس فوق العاده ای از عکس العمل دختر داشتم. بی دلیل باعث خوشحالی هم بودیم. به قول یکی از دوستان ِ جان : ” زندگی پر است همین چیز های کوچک که باید ار آن لذت ببریم” .

در طول مسیر چندین بار با بی احتیاطی ِ عزیزی کم مانده بود به طرز دلخراشی تصادف کنیم. قرومساق بی مهابا چنان ترمز می زد که از ترس بی اختیار عضلاتم منقبض می شد. البته من هم محض خنده با تکان دادن دست و اخم و تَخم به رانندگی ماشین های اطراف اعتراض می کردم و عزیزی را در بد و بی راه گفتن به راننده ها همراهی می کردم.

و در نهایت ما هم اینگونه با سردرد و بدن درد ، با لبی خندان و دلی پر از امید به استقبال فصل سرد رفتیم.

به یاد شاعری که گفت: “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد”. و ای کاش فروغ پایان را نشانه می گرفت، کاش ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد. اضافه می کنم روزی هزار بار لعنت به فصل سرد.

 

– احمد امیری وجدان

پاسخ دهید