در باب مذهب

30 ژانویه 2018

مذهب را خیلی زود شناختم. چشم باز نکرده بودم که اشهد ان لا اله الا الله در گوشم خواندند. از همان کودکی روزی چند وعده به خوردمان می دادند. هر صبح با پاهای جفت شده سر آن صف های رعب آور، دستانمان را از معنویت پر می کردیم و صورتمان را با دعای فرج می شستیم. ترکه های دردناک معلم را در ازای چند صد صلوات با خدایمان معامله می کردیم. اگر جان سالم به در می بردیم که الوعده وفا. مبادا که بد عهدی شود و بار دیگر که کارمان به خدا افتاد، با آن بخشندگی و مهربانی اش تلافی کند! اگر ترکه هم نصیبمان می شد که چوب خدا بود و حتما تاوان گناه های ناکرده مان!

مذهب را آن زمان شناختم که پیرزنی برای شفای تمام بیماران دستانش را رو به آسمان می برد. هرچند که نگاهش رو به همسر سالخورده و  بیمارش بود. جالب تر آنکه تقلا می کرد خارج از نوبت همرسش را نزد پزشک برساند. من اگر جای آن پزشک بودم، چند ورق آیت الکرسی به صورت ناشتا، هفته ای یک وعده زیارت عاشورا و چند ورق سبحان الله که در مواقع اضطرار به صورت زیر زبانی مصرف شود در نسخه اش تجویز می کردم. آنوقت عمق باورش را در چشمانش می سنجیدم.

مذهب برای من مبدا نامعلومی دارد. اما می دانم نسخه ای است مهلک و همه جانبه که همواره ابزاری بوده برای گشایش کشورها و بقای حکومت ها. آب پاکی است برای مقدس خواندن آدمها. توجیهی برای کشتن ها و کشته شدن ها. مذهب دلیلی است مضحک برای نفرت پراکنی و جدایی ها. جادوی عجیبی است برای تاب آوردن بر ظلم هایی که بر ما روا می شود. کیمیایی است برای التبام زخم ها و مرحمی است گرانقدر بر دردهای مضمن بشر.

گمان می کنم آنکه چنین نسخه ای برای بشر پیچیده، بیش از هرکس بر درد و رنج و ضعف های ما آدمها واقف بوده است. یک روانپزشک حاذق و خردمند، تاثیر گذارترین داروی آرام بخش که قلب و روح را تسخیر می کند اکتشاف، و برای ما آدم ها به ارمغان می آورد. بی آنکه نامی از او باشد. که اگر نبود خدا می داند بشر با فقر و گرسنگی چه می کرد! و یا بر ترس های بی پایانش چگونه غلبه می کرد! چگونه بر درماندگی و بی پناهی اش که هر نفس طعم اش را می چشد فایق می آمد؟!

بی شک رنج بزرگی است باختن باورها. و چه وحشتناک است دنیا، برای آنکه چون من دیگر این اکسیر بر رنج هایش افاقه نخواهد کرد!

پاسخ دهید