بوشهر گردی و بحران هویت!

19 فوریه 2019

اخیرا به همراه مهران و شیما سفر چند روزه ای به بوشهر و جزیره ی لاوان داشتیم. در رابطه با این سفر مهران روی وبسایتش نوشته و زیبایی های سفر با رو قلم شیوا ب همراه جزئیات توصیف کرد. پیشنهاد می کنم حتما بخونید و دنبالش کنید!

اما چیزی که توی این سفر بدجور ذهن من رو درگیر کرده یک نوع بی هویتی هست که بعد بازدید از شهر زیبای بوشهر و در کل شهرهای جنوبی ایران بهم دست داد. به عنوان کسی که توی کلان شهر تهران بزرگ شده و همه جور آدمی رو دیده، دیدن این همه مهر و صداقت بین مردم این شهر ها گاهی غیر قابل درک به نظر میاد.

بوشهر گردی
بوشهر گردی
بوشهر، شهری با اصالت و فرهنگ منحصر به فرد 

بوشهر چند تا کافه ی معروف از جمله کافه ناجی، کافه کهن و کافه حاج رئیس داره که ما هر وقت خسته یا گرسنه بودیم به اونجاها می رفتیم و کمی استراحت می کردیم. البته در این حین فرصتی هم برای معاشرت با آدمای شهر به دست می آوردیم.

در حین گشت و گذار و عکاسی توی بافت قدیمی بوشهر، از لابلای کوچه پس کوچه ها، خیلی اتفاقی سر از کافه حاج رئیس در آوردیم. بارون می اومد و هوا کمی سرد بود. بنابرین نشستن روی صندلی های چوبی و نوشیدن چای تازه دم بهترین انتخاب می تونست باشه. وقتی رفتیم آدمای زیادی اونجا نبودن. به جز ما فقط دو یا سه نفر دیگه نشسته بودن. اما رفته رفته آدمای بیشتری اومدن.

بیشتر آدما هم دیگرو می شناختن و خیلی صمیمانه خوش و بش می کردن باهم. انگار که وسط یه مهمونی خودمونی نشسته بودیم که فقط ما توش غریبه بودیم. هاج و واج و کنجکاو به آدما نگاه می کردیم. حساب چای هایی که سفارش داده بودیم داشت از دستمون در می رفت کم کم. به عزیزی که چای سرو می کرد گفتیم هواسش به حسابمون باشه. یه جوری که انگار بهش برخورده باشه گفت من این کارو نمی کنم! خودتون حواستون باشه. اینجا همه خودشون میان و حساب می کنن!

بوشهر گردی - کافه حاج رئیس
بوشهر گردی – کافه حاج رئیس

واقعا هم همینطور بود کمی که گذشت، گاهی که کسی برای حساب و کتاب نبود، مردم خودشون کارت می کشیدن یا پول می زاشتن روی میز و می رفتن! چیزی که ما هرگز توی تهران ندیده بودیم. انقدر صمیمیت و صداقت بین مردم باشه؟!

از اهالی کافه رئییس شنیدیم که همون شب توی کافه ناجی قراره موسیقی زنده اجرا بشه و ماهم بعد از کمی استراحت خودمون رو به کافه ناجی رسوندیم. گفته هاشون درست بود. عده ی زیادی جمع شده بودن و با خواننده و نوازنده همراهی می کردن. موسیقی زنده جنوبی همراه با اون مردم با صفا واقعا آدم رو به وجد میاره.

با دیدن همه اینها مدام به این فکر می کنم که ما که تهرانیم چقدر بی هویتیم. نه موسیقی از خودمون داریم. نه غذای بخصوصی و نه حتی جای منحصر به فردی. از همه اینها مهمتر اینکه چقدر عشق و محبت اینجا کمیابِ. اینجا از کودکی یاد می گیریم که به سختی میشه به کسی اعتماد کرد. اینجا همه کلاهشون رو باید سفت بچسبن که مبادا یک وقت کلاه سرشون بره و …

پاسخ دهید